یک توضیح ضروری : داستان زیر اصلا واقعیت ندارد و ناشی از خیال بافی های من جهت نگارش یادداشت برای مجله همشهری جوان است وگرنه اینجانب اساسا در حد و اندازه مجادله حتی خیالی و ذهنی با همسر مهربان نیستم

وقتي به خانه ميرسم، او در ادامه جنجال ديشب خواهد گفت: «ديشب برخورد مادرت با من خيلي بد بود.» و من در جواب به او ميگويم: «نه، خواهر جنابعالي با مادر من خيلي مودبانه برخورد كرد.» و او خواهد گفت: «انتظار داري وقتي مادرت به خونواده ما متلك ميگه خواهرم لالموني بگيره؟ خيلي هم خوب كاري كرد كه جوابشون رو داد كه فكر نكنن همه مث من بدبخت ، بيزبونند.» و من خواهم گفت: «الهي بميرم كه شما اصلا سروزبون نداريد. ماشاالله زبون كه نيس، شمشير جومونگه.» و او خواهد گفت: «آره اگه خواهرم، زنت ميشد اونوقت همهتونو ميشست توي آفتاب پهن ميكرد تا بفهمين يه من ماست چقدر كره داره» و من خواهم گفت: «اونوقت من هم با لگد از خونه پرتش ميكردم بيرون.» و او خواهد گفت: «شما داخل آدم نيستي كه بخواهي من يا خواهرم را از خونه پرت كني بيرون؛ درثاني پز كدوم خونه رو ميدي؟ خونه دربوداغون اجارهاي 50 متري صدساله؟ من احمقو بگو كه خونه پدري رو ول كردم اومدم خونه توي يه لاقباي مفلس بدبخت گفتم عشق همه نداريها رو جبران ميكنه. عجب احمق بودم.» و من خواهم گفت: «هنوزم دير نشده ميتونين تشريف ببرين خونه باباتون ور دست همون مادر عفريته و خواهر فضولتون بشينين تا موهاتون مث دندوناتون سفيد بشه. البته طلاقتم نميدم تا پدرت دربياد.» و او خواهد گفت... و من خواهم گفت...
به خانه كه ميرسم اعصابم كاملا بههم ريخته. او ميگويد: «سلام.» به سردي جوابش را ميدهم. او ميگويد: «دوباره چي شده؟» و من ميگويم: «به تو ربطي نداره!» او ميگويد: «چه مؤدب!». به او ميگويم: «همينه كه هست، نميخواين تشريف ببرين خونه باباتون ور دست همون مادر عفريته و خواهر فضولتون بشينين تا موهاتون مث دندوناتون سفيد بشه البته طلاقتم نميدم تا پدرت دربياد» و او خواهد گفت... و من خواهم گفت... .







