قرار بود برای مراسمی که بعدا مفصلا در باره آ ن توضیح خواهم داد به اصفهان بروم قرارها را ازدو هفته قبل هماهنگ کرده بودیم فائزه*هم اصفهان بود چاره ای نبود ،نمی شد به بهانه بدی آب وهوا سفر را کنسل کرد هر جور بو د باید می رفتم با یک هم اند یشی کوتاه با محمد*خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که امن ترین و بهترین راه برای سفر در این شرایط قطار می باشد لذا بی معطلی دو عدد بلیت قطار سریع السیر و باکلاس و ایضا راحت وخوب موسوم به پردیس تهیه کردیم
ساعت حرکت شش و سی دقیقه صبح روز چهارشنبه نوزدهم دی ماه بود. شب قبل با آژانسهای متعدد اطراف منزلمان تماس گرفتم اما هیچکدام برای فردا صبح زود ماشین نداشتند چاره ای نبود، با احتساب زمان انتظار باید زودتر از خانه بیرون می آمدیم ساعت چهار و سی دقیقه صبح بیدار شدم محمد را هم به زور از رختخواب بیرون کشاندم وساعت پنج صبح از خانه بیرون زدیم طبعا آن موقع صبح در خیابان قو پر نمی زد اما اتوبوس زودتر از آنچه فکر می کردیم آمد و ما ساعت پنج وسی دقیقه صبح راه آهن بودیم سالن انتظار خیلی سرد بود محمد زیر لب غر می زد ! لحظه ها به کندی سپری می شد. سردمان بود .بالاخره ساعت شش و سی دقیقه صبح شد اما خبری نشد ...شنیدم قطار پریروز هفت ساعت و دیروز چهار ساعت تاخیر داشته است این جور که معلوم است حالا حالا معطلیم ...

برخواستیم و یک گوشه نسبتا گرمتر انتخاب کردیم و روی زمین پهن شدیم .. هفت شد خبری نشد... سالن انتظار مملو از جمعیت شده بود هفت ونیم شد خبری نشد... مردم خسته و کلافه هر کدام در گوشه ای از سالن کز کرده بودند هشت و نیم شد خبری نشد...



اما کسی آنجا نبود تنها چیز ی که می شد در اتاق رسیدگی به شکایات پیدا کرد یک قوطی ترشی و تکه های نان بود که گویا به عنوان عصرانه میل شده بود !

من علت این همه تاخیر و بدبختی را یافتم به خاطر تاثیر ترشی بوده است بنابر این از اتاق بیرون آمدم. اما محمد و چند نفر دیگر مصرانه ایستادند تا مسئول محترم را ببینند و دق دلی شان را درآورند در هر صورت من مسئولیت حرفها شکایات و بعضا شکر خوری ! مسافران را بر عهده نمی گیرم من هیچی نگفتم و خدا را شکر کردم که بالاخره به آن میهمانی و مراسمی که باید می رسیدم رسیدم !
قرار بود شنبه باز گردم اما از آنجایی که دیگر حاضر نبودم ماجرهای قبلی را تجربه کنم و از ریسمان سیاه و سفید می ترسیدم سراغ قطار نرفتم. تکلیف هواپیما هم مشخص بود. سفر یکی از اقوام هم با اتوبوس نزدیک به بیست ساعت طول کشیده بود و ایشان هم سرمای مر غوبی نوش جان کرده بودند! تنها راه باقیمانده آن بود که با اتومبیل شخصی برگردیم آقای بوسوره* محترم قبول زحمت کردند که من و فائزه را با اتومبیلشان به تهران بیاورند اما یک مشکل کوچک پیش آمده بود.راهها بسته بودو نمی شد با ماشین به تهران آمد.چار ه ای نبود با هماهنگی با دفترو بقیه جاهایی که کار داشتم یک مرخصی یک هفته ای به خودم دادم و یک هفته ای در ولایت،خوردم وخوابیدم این بار جای همه دوستان خالی بریان و خورش ماست مفصل و خوشمزه ای هم میل کردم اما فرصت نشد دوغ و گوشفیل بخورم .
در هر صورت به خاطر رفاه زدگی و علافی مفرط فکرهای چرندی هم به ذهنم رسید !که صد البته قبلا سابقه نداشت! یکی از این فکرها هم این بود که حیف شد که سوئد و کاناداو نروژو... را در اختیار مسئولین محترم کشور ما نگذاشتند چون اگر این اتفاق می افتاد مردم دنیا می توانستند چند کشور یخ زده واقعی با مردم یخ زده را ملاحظه نمایند !که الان از دیدن آن محرومند ....!
عرض میکنم که فکرو تخیلاتم چرند می باشد شماتوجه نکنید !!!
------------------------------------------
*فائزه : همسر مهربان من
*محمد :برادر مهربان من
*بوسوره :در لهجه اصفهانی به پدر زن می گویند







































