تبليغاتX
CARTOONES

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 18:35  توسط امین مویدی  | 

می خواستم زمانی که ژازه تباتبایی (خودش اصرار داشت نام خانوادگی اش را این گونه بنویسد) در بیمارستان آتیه  بستری شد مطلبی در موردش بنویسم وسواس بیش از حدم برای نوشتن ، مانع شد  

شنیدم ژازه ،بامداد روز بیستم بهمن ماه فوت کرده است باز هم نتوانستم در حد یک پست در وبلاگم چیزی بنویسم

قرار شد جنازه  ژازه را از مقابل موسسه فرهنگی هنری صبا تشییع کنند اما نتوانستم بروم

تشییع به دلایل نامعلوم عقب افتاد باز هم نتوانستم بروم

علی هاشمی شهرکی تماس گرفت گفت پنجشنبه صبح مراسم ترحیم ژازه در مسجد الجواد (اگر اشتباه نکنم )برگزار می شود.باید حتما به محل کار جدیدم سر میزدم باز هم نشد در مراسم ترحیم شرکت کنم

سعی کردم حداقل در این دو روزه تعطیل یک پست ناقابل به یاد ژازه تباتبایی بنویسم اما فرصت نشد .

خوب شد علی مطلبی در مورد ژازه تباتبایی نوشت شما هم برای خواندن این مطلب اینجا را کلیک کنید

به خودم گفتم وقتی تو که علاقه مند هنرهای تجسمی هستی نتوانستی ویا نخواستی که قدمی برای یک استاد بزرگ هنر تجسمی برداری چه انتظاری از مسئولین فرهنگی و هنری مملکت داری که حداقل یک نمایشگاه از آثار کسی که آثارش در موزه لوور نمایش داده می شود در ایران بگذارند یا قدمی برای او بردارند حداقل خدا خیرشان بدهد که بعداز مرگش ، مراسمی برایش گرفتند و در موردش چندکلمه حرف زدند تو که همین کار کوچک را هم نکردی

ژازه تباتبایی در زمینه نقاشی ،مجسمه سازی ،نمایشنامه و شعر فعال بود . من مجسمه های فلزی ژازه را  که از جفت کردن یا آسیمبلاژقطعات فلزی ماشین آلات صنعتی و اتومبیل ها هستند خیلی دوست دارم چند اثر از ژازه را ببینید

 

               

 

                              

 

                              

 

           

 

                              

 

                                             

                   

               

              

 

                  

منبع :سایت موزه هنرهای معاصر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:10  توسط امین مویدی  | 

پست قبلی باعث شد که به یاد خاطرات دانشگاهی ام بیفتم .آن روزها در ایام دانشجویی وتحصیل دانش و معرفت !!!! استادی داشتیم به نام آقای مهندس ترک زاده که خودش هم  دانشجوی دکترا بود.علاقه و سواد و دانش و بیان خوب به کمک تیپ و قیافه تر و تمیز و مرتب و کت و شلوار شیک و بوی ادکلن اش همواره باعث می شد که در تدریس موفق باشد. این استاد نمونه، اما یک اشکال بسیار کوچک داشت که نمی توانست سین و صاد را درست تلفظ کند و به تعبیر ما اصفهانی ها نیم زبانی بود.

با این همه اصرار عجیبی داشت که شعار"مهندسی صنایع یعنی سیستم" را  به دانشجویان جوان  تفهیم کند .که البته این جمله پر از سین و صاد باعث اشکال در ادای جمله می شد اما با این حال او مصرانه هر ده دقیقه یک بار این جمله را به بهانه های مختلف تکرار می کرد ! این قضیه ربطی به قصه ما ندارد اما هر وقت به یاد مهندس ترک زاده می افتم بی اختیار به یاد جمله "مهندسی صنایع یعنی سیستم" می افتم . بگذریم ...این استاد بزرگوار به همان اندازه که در تدریس وسواس به خرج می داد در امتحاناتش نیزسخت گیر بود و مو را از ماست می کشید.

یکی از دروسی که در خدمت ایشان تلمذ کردیم واحد درسی "طرح ریزی واحدهای صنعتی" بود. این واحد مثل خیلی دیگر از درس های رشته مهندسی صنایع با پروژه همراه می شد و هشت نمره از نمره نهایی به پروژه اختصاص می یافت.

گروهی تشکیل دادیم مرکب از بنده، امیرحسین سجادی نائینی وعلی اصغر خاتم سازان . امیر حسین و من به دوقلوهای افسانه ای دانشگاه معروف شده بودیم همه جا با هم بودیم هر چند که بعد از فراغت تحصیل، تنها یک بار او را دیدم و الان هم خبری از او ندارم، امیرحسین حتی از من هم  راحت تر بود و به اصطلاح خرش به گل درس و پروژه ننشسته بود هر بار که به دانشگاه می رفتیم یکی از ما اصرار می کرد که به کلاس نرویم وهر ترم هم  هر دوی ما بالاخره مجبور می شدیم یک درس را حذف پزشکی کنیم!! تا مشروط نشویم . علی خاتم سازان برخلاف ما درسخوان و منضبط بود کلاس ها را مرتب می رفت پروژه هایش را سر موقع تحویل می داد و نمراتش هم عالی بود . طبیعتاً در این گروه سه نفره، تمام زحمات تهیه پروژه طرح ریزی واحدهای صنعتی به عهده علی خاتم سازان بود که بیشتر از ما حرص می خورد و نگران نمره آخر ترمش از مهندس ترک زاده بود . در هر صورت علی، پروژه بسیار خوبی تهیه کرد از یک هفته قبل از مصاحبه، به ما التماس می کرد که بیاید تا من توضیحی در مورد این پروژه برای شما بدهم که آبرویمان نرود و مهندس نفهمد که فقط من این پروژه را تهیه کرده ام و من و امیر تا لحظه آخر  این مهم را به تعویق  انداختیم .

با ماشین شخصی نیم ساعت از اصفهان تا دانشگاه آزاد نجف آباد راه بود. با علی و امیر هم وعده شدیم و با ماشین رنو ی علی به سمت دانشگاه حرکت کردیم. تلاش علی برای تفهیم و توضیح پروژه کذا در حین رانندگی بی ثمر بود نهایتا با عصبانیت فریاد زد: خوب من چه خاکی به سر بریزم هر چی بهتون گفتم بیان تا پروژه را بهتون یاد بدم نیامدید حالا می خواهید درجواب به سئوالات ترک زاده چی بگید آبروی من را هم می برید. برای آرام کردن علی گفتم: نترس یه فکری می کنیم . گفت: مثلا چه گهی میخوای بخوری؟ . با خنده گفتم : نگران نباش من این نیم ساعت وقتمان را به صحبت در خصوص اهمیت هنر کارتون و کاریکاتور در دنیای امروز می گذرانم .

علی با تمسخر گفت: شتر درخواب بیند پنبه دانه، آنچنان ضربه فنی تان بکند که از نجف آباد تا اصفهان زار بزنید و بدوید . عجب حالی می دهد وقتی ببینم هردوتان مشروط شده اید.

بالاخره به دانشگاه رسیدیم، ترک زاده بسیار منضبط بود به هر گروهی برای مصاحبه وقت می داد همه می دانستند اگر یک دقیقه دیرکنند نمره پروژه شان از بین می رود لذا سر موقع در دفتر ترک زاده حاضر می شدند او هم با جدیت و نظم مثال زدنی دقیقاً سر نیم ساعت هر سه ، چهار نفر اعضای گروه را ارزیابی می کرد و بیرون می فرستاد . حتی دقیقه ای تاخیر در ورود و خروج بچه ها از دفتر ترک زاده رخ نمی داد ماهم سر موقع به دفتر ترک زاده رفتیم، هر سه روبه روی  استاد نشستیم، ترک زاده نگاهی به هر سه انداخت ناگهان چشمانش در چشمان من بی نوا دوخته شد مدتی سر تا پای مرا ورانداز کرد دستی به چانه اش کشید و به نشانه تفکر سرش را به دستش تکیه داد .

پرسید: شما را کجا دیده ام ؟خجالت کشیدم بگویم سر کلاس ،چون کمتر به کلاس می رفتم لذا گفتم :والله چه عرض کنم . گفت چند وقت پیش توی تلویزیون در مورد کاریکاتور صحبت می کردی درسته ؟ گل از گلم شکفت عرض کردم بله گفت: کاریکاتوریستی ؟... این سئوالات خوش موقع باعث شد که  مجال مناسبی بیابم و در مورد همان مبحثی که قرار بود نیم ساعت وقت مصاحبه را به آن اختصاص دهم به سخنرانی مشبعی ! بپردازم . پرچانگی وایضا فرصت طلبی من از یک سو و علاقه ترک زاده از سوی دیگر مانع از آن شد که به کار اصلی بپردازیم . امیر لبخند رضایتی بر لب داشت و از قیافه علی هم معلوم بود که هنوز هم بی جهت دلشوره دارد... ناگهان ترک زاده نگاهی به ساعتش انداخت و میان حرف من پرید و گفت ممنون انشاءالله در فرصتی مناسب در مورد کاریکاتور و خصوصاً اردشیر محصص و جواد علیزاده با شما صحبت خواهم کرد وقت شما تمام شده است مطمئنم که هر سه در رابطه با پروژه اطلاعات کافی دارید پس نمره کامل را به شما اختصاص می دهم بفرمایید و به نفرات بعد بگویید تشریف بیاورند در حال بیرون آمدن به علی که داشت نفس راحتی از ته دل می کشید نگاه کردم دلم برایش سوخت ... !  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:47  توسط امین مویدی  | 

 

جواب يك دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده است که توسط استاد درس  در شبکهء جهانی اينترنت پخش شد و دست به دست گشت . خواندنش خالی از لطف نیست. 

پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است يا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟ 

اکثر دانشجويان برای ارایه پاسخ خود به قانون "بويل - ماريوت " استناد کرده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطه مستقيم دارند. 

اما يکی از آنها اینطور نوشت: 

اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند. 
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر با صفر است.

برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. اکثر اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از یک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند.
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد:
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود. 
۲) اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند. 

اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد:

«مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» !» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده(و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريهء شمارهء دو اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است

تنها جوابی که نمرهء کامل را دريافت کرد، همین بود!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:43  توسط امین مویدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 11:31  توسط امین مویدی  | 

به نقل از ایران کارتون :

سید مسعود شجاعی طباطبایی معروفتر از آن است که نیاز به معرفی داشته باشد او از جمله کارتونیستهای فعال و خوب ایرانی است که در مسابقات آیدین دوغان ،فانوفانی،لیتوانی ،چین ،سوریه و...برنده جایزه شده و در مسابقات و جشنواره های معتبری نظیر ملا نصرالدین ،آیدین دوغان ،سن آنتونیو ،پکن و چندین جشنواره داخلی عضو هیات داوران بوده است . مقالات زیادی در زمینه کارتون و کاریکاتور نوشته و با کارتونیست های بزرگی نظیر دکلوزو و وزنیاک مصاحبه کرده است و در معرفی ایشان و دیگر بزرگان عرصه هنر کارتون نو در ایران نقش به سزایی داشته است علاوه براین ،مشاغل و مسئولیتهای اجرایی نظیر ریاست خانه کاریکاتور ایران ،دبیر سه دوره دوسالانه بین المللی کاریکاتور تهران ،مدیر مسئول مجله کیهان کاریکاتور،سردبیر مجله  ایران کارتون ،مدیریت سایت ایران کارتون و برگزاری و مسئولیت چندین جشنواره داخلی و بین المللی دیگر  را در کارنامه خود دارد

مسعود شجاعی طباطبایی به تازگی نمایشگاهی از آثار کارتون و عکس خود در محل گالری عالی حوزه هنری واقع در تقاطع حافظ و سمیه برگزار کرده است این نمایشگاه که در روز سه شنبه ۱۶بهمن ماه افتتاح شده تا روز ۶اسفند ماه سال جاری ادامه خواهد داشت علاقه مندان می توانند در ساعات ۸تا ۱۷از نمایشگاه بازدید کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 10:49  توسط امین مویدی  | 

سوسن را من هم نمی شناسم نام یک وبلاگ با موضوع هنرهای تجسمی خصوصا کاریکاتور و کارتون  است که تقریبا یک ماه زودتر از وبلاگ من راه اندازی شد وبلاگ خوبی است فقط باید عکسها و تصاویر را سبک تر کند تا باز شدن وبلاگش آسانتر و سریعتر شودشما می توانید آثاری از موردیلو -کینو -بلاشون -سمپه- سیرل-نناشف -هالند-اسموجا-کوزوبوکین -بارتاک -زلاتکوفسکی و دیگر کاریکاتوریست هاو کارتونیست های خوب دنیا که کمتر دیده اید رادر وبلاگ سوسن ببینید

 این عکس هم ،که زمانی برنده جایزه پولیتزربوده است دستمایه مطلب جالب و تاثربرانگیز برای سوسن شده است به شما پیشنهاد میکنم برای خواندن این مطلب و دیدن وبلاگ سوسن اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:14  توسط امین مویدی  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:17  توسط امین مویدی  | 

بعد از گذاشتن پست قبلی،با کامنتها و تماسهایی که از طرف دوستان داشتم متوجه شدم که این مطلب در کتاب فارسی پیش دانشگاهی و همچنین مجله گل آقا چاپ شده است متاسفانه من از این موضوع خبر نداشتم و فکر نمی کردم از نویسنده ای که در رژیم گذشته،صاحب منصب و سناتور بوده است در کتابهای درسی مطلبی چاپ شود هرچند که این طنز را در کتاب عمران صلاحی هم دیده بودم اما انتشار آن را در این وسعت تصور نمی کردم. در هر صورت برای من این طنز به غیر از جذاب بودنش خاطره انگیز است با این همه از دوستانی که به کرات این مطلب را خصوصا در کتاب درسی شان خوانده اند وطبعا ممکن است برعکس من خاطرات جالبی را  برایشان زنده نکند ! عذر خواهی می کنم 

دراین میان سید امیر سقراطی تصویری از نویسندگان و شعرای آن دوران از جمله پرویزی برایم ارسال کرد که توسط مرحوم ممیز ترسیم شده است رسول پرویزی نفر وسط از بالاست برای من جالب بود شما هم ملاحظه بفرمایید 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 9:41  توسط امین مویدی  | 

درست یادم نیست که طنز "قصه عینکم "را کی و کجا خواندم به احتمال زیاد طی شبیخونی که به مجلات قدیمی و کهنه پدرم زده ام ! آن را کشف کرده ام.در هر صورت می توانم به قطع بگویم که اولین داستان طنز خوبی است که خوانده ام وبعد از سالها هنوز به آن می خندم .

 این داستان طنز متعلق به"رسول پرویزی" است پرویزی درسال ۱۲۹۸در تنگستان بوشهر به دنیا آمد در سال۱۳۳۱ نوشتن را با مجله "سخن"آغاز کرد. از او دو کتاب باعناوین "شلوارهای وصله دار" و "لولی سرمست "به یادگار مانده است . رسول پرویزی درآبان ماه  سال ۱۳۵۶در شیرازفوت کرد.به شما هم پیشنهاد می کنم این داستان طنز را بخوانید :

به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی های حافظه ام روشن و پرفروغ مثل روز می درخشد . گویی دو ساعت پیش اتفاق افتاده هنوز در خانه  اول حافظه ام باقی است.

تا آن روزها که کلاس هشتم بودم، خیال می کردم عینک مثل  کراوات یک چیز فرنگی مآب است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم می گذارند. دائی جان میرزا غلامرضا که خیلی به خودش ور می رفت و شلوار پاچه تنگ می پوشید و کراوات از پاریس وارد می کرد و در تجدد افراط داشت به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینکی بود که دیده بودم . علاقه دائی جان در واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد . گفتم هست و نیست ، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم می گذارند . این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه ای که در آن تحصیل می کردم بزنیم . قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود . ننه ، خدا حفظش کند ، هر وقت برای من و برادرم لباس می خرید ناله اش بلند بود .

متلکی می گفت که دو برادر مثل علم یزید می مانید . دراز  دراز ، می خواهید بروید آسمان شوربا بیاورید . در مقابل این قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمی دید. بی آنکه بدانم چشممم ضعیف و کم سوست چون تابلو سیاه را نمی دیدم بی اراده در همه کلاسها به طرف نیمکت ردیف اول می رفتم . همه شما مدرسه رفته اید و می دانید که نیمکت اول مال بچه های کوتاه قد است . این دعوا در کلاس بود . همیشه با بچه های کوتوله دست به یقه بودم . اما چون کمی جوهر شرارت داشتم طفلک ها همکلاسان کوتاه قد و همدرسان خپل از ترس کشمکش و لوطی بازهای خارج از کلاس تسلیم می شدند . اما کار بدینجا پایان نمی گرفت . یک روز معلم خودخواه لوسی دم مدرسه یک کشیده جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا وسط حیاط مدرسه پیچید و به گوش بچه ها رسید . همینطور که گوشم را گرفته بودم و از شدت درد برق از چشمم پریده بود ، آقا معلم دو سه فحش چار و اداری به من داد و گفت :

«چشت کوره؟ حالا دیگه پسر اتول خان رشتی شدی؟ آدما تو کوچه می بینی و سلام نمی کنی !!»

معلوم شد دیروز آقا معلم از آن طرف کوچه رد می شده ، و من او را ندیده ام سلام نکرده ام ، ایشان هم عملم را حمل بر تکبر و گردنکشی کرده اکنون انتقام گرفته مرا ادب کرده است .

در خانه هم بی دشت نبودم . غالباً پای سفره ناهار یا شام بلند می شدم چشمم نمی دید، پایم به لیوان آب خوری یا بشقاب یا کوزه آب می خورد . یا آب می ریخت یا ظرف می شکست . آنوقت بی آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه کورم و نمی بینم خشمگین می شدند . پدرم بد و بیراه می گفت . مادرم شماتتم می کرد می گفت به شتر افسار گسیخته می مانی . شلخته و هر دم بیل و هپل هپو هستی ، جلو پایت را نگاه نمی کنی ، شاید چاه جلوت بود و در آن بیفتی . بدبختانه خودم هم نمی دانستم که نیم کورم . خیال می کردم همه مردم همینقدر می بینند!!

لذا فحش ها را قبول داشتم . در دلم خودم را سرزنش می کردم که با احتیاط حرکت کن ! این چه وضعی است ؟ دائماً یک چیزی به پایت می خورد و رسوائی راه می افتد . اتفاق های دیگر هم افتاد . در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم . مثل بقیه بچه ها پایم را بلند می کردم ، نشانه می رفتم که به توپ بزنم ، اما پایم به توپ نمی خورد، بور می شدم ،بچه ها می خندیدند . من به رگ غیرتم بر می خورد . دردناکترین صحنه ها یک شب نمایش پیش آمد. یک کسی شبیه لوطی غلامحسین شعبده باز به شیراز آمده بود. گروه گروه مردان و زنان و بچه ها برای دیدن چشم بندهای او به نمایش می رفتند . سالن مدرسه شاپور محل نمایش بود ناظم مدرسه یک بلیط مجانی به من داد. هر شاگرد اول و دومی یک بلیط مجانی داشت . من از ذوق بلیط در پوستم نمی گنجیدم . شب راه افتادم و رفتم . جایم آخر سالن بود . چشمم را به سن دوختم خوب باریک بین شدم ، یارو  وارد سن شد ، شامورتی را در آورد ، بازی را شروع کرد . همه اطرافیان من مسحور بازی های او بودند . گاهی حیرت داشتند ، گاهی می ترسیدند ، گاهی می خندیدند و دست می زدند ـ اما من هر چه چشمم را تنگتر می کردم و به خودم فشار می آوردم درست نمی دیدم . اشباحی به چشمم می خورد . اما تشخیص نمی دادم که چیست و کیست و چه می کند . رنجور و وامانده دنباله رو شده بودم . از پهلو دستیم می پرسیدم چه می کند ؟ یا جوابم را نمی داد یا می گفت مگر کوری نمی بینی . آنشب من احساس کردم که مثل بچه های دیگر نیستم . اما باز نفهمیدم چه مرگی در جانم است فقط حس کردم که نقصی دارم و از این احساس ، غم و اندوه سختی وجودم را گرفت .

بدبختانه یک بار هم کسی به دردم نرسید . تمام غفلت هایم را که ناشی از نابینایی بود حمل بر بی استعدادی و مهملی و ول انگاریم کردند . خودم هم با آنها شریک می شدم .

 

***

با آنکه چندین سال بود که شهر نشین بودیم خانه ما شکل دهاتیش را حفظ کرده بود . همان طور که در بندر یک مرتبه ده دوازده نفر از صحرا می آمدند و با اسب و استر و الاغ به عنوان مهمانی لنگرمی انداختند و چندین روز در خانه ما می ماندند ، در شیراز هم این کار را تکرار می کردند . پدرم از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمی داشت . با آنکه خانه و اثاث به گرو و همه به سمساری رفته بود ، مهمانداری ما پایان نداشت . هر بی صاحب مانده ای که از جنوب راه می افتاد سری به خانه ما می زد . خداش بیامرزد ، پدرم دریا دل بود . در لاتی کار شاهان را می کرد ، ساعتش را می فروخت و مهمانش را پذیرایی می کرد. یکی از این مهمانان پیرزن کازرونی بود . کارش نوحه سرایی برای زنان بود . روضه می خواند . در عید عمر تصنیف های بند تنبانی می خواند ، خیلی حراف و فضول بود اتفاقا شیرین زبان و نقال هم بود . ما بچه ها خیلی او را دوست می داشتیم . وقتی می آمد کیف ما براه بود . شبها قصه می گفت .

گاهی هم تصنیف می خواند و همه در خانه کف می زدند . چون با کسی رودرباسی نداشت رک و راست هم بود و عیناً عیب دیگران را پیش چشمشان می گفت . ننه خیلی او را دوست می داشت . اولا هر دو کازرونی بودند و کازرونیان سخت برای هم تعصب دارند.

ثانیاً طرفدار مادرم بود و به خاطر او همیشه پدرم را با خشونت سرزنش می کرد که چرا دو زن دارد و بعد از مادرم زن دیگری گرفته است ؛ خلاصه مهمان عزیزی بود . البته زادالمعاد و کتاب دعا و کتاب جودی و هر چه از این کتب تعزیه و مرثیه بود ، همراه داشت . همه این کتابها را در یک بقچه می پیچید . یک عینک هم داشت . از آن عینکهای بادامی شکل قدیم . البته عینک کهنه بود به قدری  کهنه بود که فرامش شکسته بود . اما پیرزن کذا ، به جای دسته فرام یک تکه سیم سمت راستش چسبانده بود و یک نخ قند را می کشید و چند دور دور گوش چپش می پیچید.

من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه اش . اولا کتاب هایش را به هم ریختم . بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت عینک موصوف را از جعبه اش در آوردم . آنرا به چشم گذاشتم که بروم و با این ریخت مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهن کجی کنم.

آه هرگز فراموش نمی کنم!!

برای من لحظه عجیب و عظیمی بود!! همین که عینک به چشم من رسید ناگهان دنبا برایم تغییر کرد . همه چیز برایم عوض شد. یادم می آید که بعد از ظهر یک روز پائیز بود .

آفتاب رنگ رفته و زردی طالع بود . برگ درختان مثل سربازان تیر خورده تک تک می افتادند . من که تا آنروز از درخت ها جز انبوهی برگ در هم رفته چیزی نمی دیدم ، ناگهان برگ ها را جدا جدا دیدم . من که دیوار مقابل اطاقمان را یکدست و صاف می دیدم و آجرها مخلوط و با هم به چشمم می خورد در قرمزی آفتاب آجرها را تک تک دیدم و فاصله آنها را تشخیص دادم . نمی دانید چه لذتی یافتم . مثل آن بود که دنیا را به من داده اند .

هرگز آن دقیقه و آن لذت تکرار نشد. هیچ چیز جای آن دقایق را برای من نگرفت و آنقدر خوشحال شدم که بیخودی چندین بار خودم را چلاندم ذوق زده بشکن می زدم و می پریدم . احساس کردم که من تازه متولد شده ام و دنیا برایم معنای جدیدی دارد . از بسکه خوشحال بودم صدا در گلویم می ماند .

عینک را درآوردم ، دوباره دنیای تیره در چشمم آمد . اما این بار مطمئن و خوشحال بودم .

آن را بستم و در جلدش گذاشتم . به ننه هیچ نگفتم ، فکر کردم اگر یک کلمه بگویم عینک را از من خواهد گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد. می دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانه ما برنمی گردد . قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و مست و ملنگ سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم .

 

***

 

 بعد از ظهر بود . کلاس ما در ارسی قشنگی جا داشت . خانه مدرسه از ساختمان های اعیانی قدیم بود . یک نارنجستان بود . اطاقهای آن بیشتر آئینه کاری داشت . کلاس ما بهترین اطاقهای خانه بود . پنجره نداشت . مثل ارسی های قدیم درک داشت ، پر از شیشه های رنگارنگ . آفتاب عصر بدین کلاس می تابید . چهره معصوم هم کلاسیها مثل رنگین های خوشگل و شفاف یک انگشتر پربها به ترتیب به چشم می خورد .

درس ساعت اول تجزیه و ترکیب عربی بود . معلم عربی پیرمرد شوخ و نکته گویی بود که نزدیک یک قرن و نیم از عمرش می گذشت . همه همسالان من که در شیراز تحصیل کرده اند او را می شناسند . من که دیگر به چشمم اطمینان داشتم برای نشستن بر نیمکت اول کوشش نکردم . رفتم و در ردیف آخر نشستم ، می خواستم چشمم را با عینک امتحان کنم .

مدرسه ما مدرسه بچه اعیانها در محله لاتها جا داشت ، لذا دوره متوسطه اش شاگرد زیادی نداشت .

مثل حاصل سن زده ، سال به سال شاگردانش در می رفتند و تهیه نان سنگک را بر خواندن تاریخ و  ادبیان رجحان می دادند و در حقیقت زندگی آنان را به ترک مدرسه وادار می کرد . کلاس ما شاگرد زیادی نداشت ، همه شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم کلاس می نشستند . در حالی که کلاس ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلح ردیف دهم را انتخاب کرده بودم . این کار با مختصر سابقه شرارتی که داشتم اول وقت کلاس سوء ظن پیرمرد معلم را تحریک کرد . دیدم چپ چپ به من نگاه می کند .

پیش خودش خیال کرد چه شده که این شاگرد شیطان بر خلاف همیشه ته کلاس نشسته است . نکند کاسه ای زیر نیم کاسه ای باشد .

بچه ها هم کم و بیش تعجب کردند.

خاصه آنکه به حال من آشنا بودند . می دانستند که برای ردیف اول سالها جنجال کرده ام . با اینهمه درس شروع شد. معلم عبارتی عربی را بر تخته سیاه نوشت و بعد جدولی خط کشی کرد . یک کلمه عربی را در ستون اول جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد . در چنین حالی موقع را مغتنم شمردم . دست بردم و جعبه را درآوردم .

با دقت عینک را از جعبه بیرون آوردم . آنرا به چشم گذاشتم . دسته سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم . نخ قند را به گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم .

در این حال ، وضع من تماشائی بود. قیافه یغورم ، صورت درشتم ، بینی گردن کش و دراز و عقابیم ، هیچکدام با عینک بادامی شیشه کوچک جور نبود . تازه اینها به کنار ، دسته های عینک سیم و نخ قوز بالاقوز بود و هر پدر مرده مصیبت دیده ای را می خنداند، چه رسد به شاگردان مدرسه ای که بی خود و بی جهت ، از ترک دیوار هم خنده شان می گرفت .

خدا روز بد نیاورد . سطر اول را که معلم بزرگوار نوشت ، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را  از قیافه های تشخیص دهد ، ناگهان نگاهش به من افتاد .

حیرت زده گچ را انداخت و قریب به یک دقیقه بر و بر چشم به عینک و قیافه من دوخت .

من متوجه موضوع نبودم . چنان غرق لذت بودم که سر از پا نمی شناختم . من که در ردیف اول با هزاران فشار و زحمت نوشته روی تخته را می خواندم اکنون در ردیف دهم آنرا مثل بلبل می خواندم . مسحور کار خود بودم .

ابداً توجهی به ماجرای شروع شده نداشتم . بی توجهی من و اینکه بانگاه ها هیچ اضطرابی نشان ندادم معلم رادر ظن خود تقویت کرد . یقین شد که من بازی جدیدی درآورده ام که او را دست بیندازم و مسخره کنم !

ناگهان چون پلنگی خشمناک راه افتاد . اتفاقاً این آقای معلم لهجه غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند . همینطور که پیش می آمد با لهجه خاصش گفت : «به ! به ! نره خر ! مثل قوالها صورتک زدی؟ مگه اینجا دسته هفت صندوقی آوردن ؟»

تا وقتی که معلم سخن نگفته بود کلاس آرام و بچه ها به تخته سیاه چشم دوخته بودند وقتی آقا معلم به من تعرض کرد شاگردان کلاس رو برگردانیدند که از واقعه خبر شوند . همینکه شاگردان به عقب نگریستند عینک را با توصیفی که از آن شد دیدند یک مرتبه گوئی زلزله آمد و کوه شکست .

صدای مهیب خنده آنان کلاس و مدرسه را تکان داد . هر و هر تمام شاگردان به قهقهه افتادند . این کار بیشتر معلم را عصبانی کرد برای او توهم شد که همه بازی ها را برای مسخره کردنش راه انداخته ام . خنده بچه ها و حمله آقا معلم مرا به خود آورد . احساس کردم که خطری پیش آمد ، خواستم به فوریت عینک را بردارم ، تا دست به عینک بردم فریاد معلم بلند شد :

«دستش نزن، بگذار  همینطور تو را با صورتک پیش مدیر ببرم . بچه تو باید سپوری کنی . ترا چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن ؟ برو بچه ! رو بام حمام قاپ بریز.»

حالا کلاس سخت در خنده فرو رفته ، من بدبخت هم دست و پایم را گم کرده ام . گنک شده ام . نمی دانم چه بگویم ؟ مات و مبهوت عینک کذا به چشمم است و خیره خیره معلم را نگاه می کنم . این بار سخت از جا در رفت و درست آمد کنار نیمکت من ، یک دستش پشت کتش بود . یک دستش هم آماده کشیده زدن . در چنین حال خطاب کرد : پاشو برو گمشو ! یا الله ! پاشو برو گمشو ! من بدبخت هم بلند شدم عینک همانطور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود . کمی خودم  را دزدیدم  که اگر کشیده را بزند به من نخورد ، یا لااقل به صورتم نخورد . فرز و چابک از جلوی آقا معلم در رفتم که ناگهان کشیده به صورتم خورد و سیم عینک شکست و عینک آویزان و منظره مضحک تر شد . همینکه خواستم عینک را جمع و جور کنم دو تا اردنگی محکم به پشتم خورد . مجال آخ گفتن نداشتم ، پریدم و از کلاس بیرون جستم .

***

آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلم عربی کمیسیون کردند . بعد از چانه زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند ، وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند ماجرای نیمه کوری خودم را بر ایشان گفتم . اول باور نکردند اما آنقدر  گفته ام صادقانه بود که در سنک هم اثر می کرد .

وقتی مطمئن شدند که من نیمه کورم از تقصیرم گذشتند و چون آقای معلم عربی نخود هر آش و متخصص هر فن بود با همان لهجه گفت :

«بچه می خواستی زودتر بگی . جونت بالا بیاد . اول می گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد بیا شاه چراغ دم دکون میز سلیمون عینک ساز ». فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفت دیروز وقتی که مدرسه تعطیل شد رفتم در صحن شاهچراغ دم دکان میرزاسلیمان عینک ساز . اقای معلم عربی هم آمد یکی یکی عینک ها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت نگاه کن به ساعت شاهچراغ ببین عقربه کوچک را می بینی یا نه ؟ بنده هم یکی یکی عینک ها را امتحان کردم ، بالاخره یک عینک به چشمم خورد و با آن عقربه کوچک را دیدم .

پانزده قران دادم و آنرا از میرزا سلیمان خریدم و به چشمم گذاشتم و عینکی شدم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:56  توسط امین مویدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:53  توسط امین مویدی  | 

متاسفانه با همه علاقه و ارادتم به استاد درمبخش نتوانستم در این مراسم حضور یابم لذا گزارش این مراسم را از سایت پرشین کارتون خواندم به شما هم پیشنهاد می کنم گزارش کامل این مراسم را در سایت پرشین کارتون بخوانید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:23  توسط امین مویدی  | 

به نقل از پرشین کارتون :

هنرستان هنرهای زیبای پسران تهران در اقدامی قابل تقدیر، مراسم نکوداشت استاد کامبیز درم بخش را برگزار می کند.
این مراسم که در کنار نمایشگاهی از آثار این کارتونیست برجسته ایرانی به همراه گفت و شنود با حاضرین خواهد بود، روز چهارشنبه 10 بهمن ماه 1386 از ساعت 16 تا 20 برپا خواهد شد.
نمایشگاه آثار کامبیز از 11 تا 18 بهمن ماه ادامه خواهد داشت و بازدید برای عموم، آزاد است.
هنرستان هنرهای زیبا واقع در خیابان انقلاب، پیچ شمیران، خیابان شهید نورمحمدی، پلاک 113 می باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:16  توسط امین مویدی  | 

پس از دلگیر شدن استاد ذوقی از انتساب لقب خروس بی محل به ایشان سعی کردم به روش خودش از او دلجویی نمایم لذا پیامکی ارسال کردم که

 شنیدم مجتبی از من برنجید

 به محض آنکه وبلاگ مرا دید

  بیا جانا رفاقت را ز سر گیر

 به این دنیا بی معنا باید رید !

ایشان پیامکی ارسال کردند مبنی براینکه شوخی کرده و به هیچ وجه دلخور نشده است و قس علی هذا!...

در جواب گفتم :

مرا خوشحال کردی از ته دل

که باشی تا ابد حلال مشکل

مرا خوشحال تر کن با رباعی

بگو مثل گذشته شعر خوشگل

جواب آمد :

ای دوست اس ام اس ات سر وقت رسید

مشغول نهار بودم وسخت رسید

این است که گفته اند از عهد قدیم !

داماد به مادر زن خوشبخت رسید !

در جواب گفتم :

من مادر زن نمی شناسم ای دوست

زیرا که صفاهانی ام از ریشه و پوست

یادت باشد زبان مارا یارا

گر خارسوی خوشبخت بگویی نیکوست

او جواب داد :

حالا که به خارسویتان برخورده

گویی به رگم هزار نشتر خورده

چشمم به کف پای ابو زوجه تان*

جانم به فدای کارتونیست لوده

جواب دادم :

من مخلص کل خاندانت هستم

خاک کف پای دوستانت هستم

این ذوق سلیم بی بدیلت ذوقی

ما را به زمین زند ، خرابت هستم

مدتی صبر کردم جواب نیامد لذا پیامک دیگری فرستادم که جواب من چه شد مدتی دیگر گذشت و ناگهان سه چهار پیامک پشت سر هم آمد گویا مجتبی می خواست با یک ضربه فنی ناگهانی به کلی مرا از این بازی بی حاصل منصرف کند

هم بنده و هم دنیا ،خاک کف پای تو

بقال سر کوچه ،مشغول دعای تو

دیروز به سلمانی، بحث سر زلفت بود

خورشید هویدا شد در زلف دوتای تو

در محضر خندانت ، جمعی شده سودایی

صف بسته خریداران ، مشتاق جفای تو

یک روز تو را دیدم ، در کوچه، خوش وخندان

پنچر شده ماشینت، در پای صفای تو*  

من که یک جلسه کاری داشتم برای ختم غائله جواب فرستادم :

الحمد که پست تازه ای یافته ام

از بهر دو روز مطلبی ساخته ام

کافی است دگر برادرم ،ذوقی جان

من از اول در این جدل باخته ام

و مجتبی جواب داد

نامردِ روزگار خودْ تو هستی

آن مردِ نابکار خودْ تو هستی

از بهرِ یک-دو پُستِ لوسِ یخچال

گولم زدی، مکّار خودْ تو هستی

و بدینسان گویا دوباره رابطه شکر آب شده است تا ببینیم بعد چه می شود ...

-----------------------------------------------------------------------------------------

توضیحات:

*منظور بوسوره می باشد

*همین چند هفته پیش در اوج سرما و یخ و برف طبق برنامه قبلی به خانه علی هاشمی شهرکی رفتم پس از پیاده شدن متوجه شدم که ماشین پنچر است !!!تنها کسی که در جمع چهار نفره ما (من -علی شهرکی -سعید بهداد -مجتبی ذوقی )می توانست زحمت تعویض تایر رابکشد مجتبی بود لذا در سرمای فجیعی که همه دانند دست به کار شد و من و سعید به عنوان دستیار و علی به عنوان ناظر از تراس رو به کوچه با وی همکاری نمودیم این مصرع به آن واقعه تاریخی خنده دار اشاره دارد 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:55  توسط امین مویدی  | 

این پوستر فرهاد فزونی را خیلی دوست دارم هم از فکر و ایده خلاقانه ای بهره مند است هم یادآور خاطرات یک سال و نیم همکاری من با موسسه آموزش عالی آزاد پارسه است  که هنوز به آن دلبسته ام

مصاحبه فرهاد فزونی با روزنامه اعتماد را اینجا بخوانید 

برای دیدن سایت فرهاد اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 9:1  توسط امین مویدی  | 

 

پاول ماتوشکا در سال ۱۹۴۴در چکسلواکی به دنیا آمد از سال ۱۹۷۶تا ۱۹۷۹در دانشکده گرافیک انگلیسی شعبه پراگ تحصیل کرد و از سال ۱۹۸۴به صورت حرفه ای ، تصویرگری ،گرافیک و کارتون و کاریکاتور را شروع کرد آثار ماتوشکا ساده پر معنی و فلسفی است. هر چند که مشخصا تحت تاثیر میراسلاو بارتاک است و نحوه طراحی ،پرسوناژها ،فضا سازی و رنگ گذاری را از بارتاک وام گرفته اما در مدت کمی با اخذ جوایز متعدد از جمله ماروستیکا -یوگسلاوی - آنگلت فرانسه  -برینگن بلژیک-مونترال کانادا -کنوکه هیست -هلند - استانبول - ژاپن و... و چاپ آثارش در نپل اشپالتر خوش درخشید و نامش در کنار بزرگان کارتون اروپای شرقی مطرح شد این کارتونیست در ایران چندان مطرح نیست وتنها یک بار اوایل راه اندازی مجله طنز و کاریکاتور به طور کوتاه در آن مجله معرفی شد او همچنین  پنجاه نمایشگاه انفرادی برگزار کرده است از دیگر دغدغه ها و علایق ماتوشکا ساختن مجسمه های چوبی است که نمونه آن در سایت ماتوشکا که لینکش ذیلا ارایه شده قابل رویت است

برای دیدن آثار کاریکاتور و کارتون ماتوشکا اینجا را کلیک کنید

همچنین آثار رنگی ایشان که در قالب کارت پستال چاپ شده هم اینجا قابل رویت است 

مجسمه های چوبی ایشان را هم اینجا ببینید  

برای دیدن مجموعه عکس های وی نیز اینجا کلیک کنید 

اگر کسی به زبان چکسلواکی ! آشنایی دارد هم می تواند زنذگی نامه اش را هم از اینجا مطالعه کند

----------------------------------------

باتشکر ازبهزاد ریاضی که در ترجمه متن زندگی نامه این بنده خدا کمک شایانی کرد !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:43  توسط امین مویدی  | 

دیروز ساعت هفت بعدازظهر همراه با همسر مهربان و مادر زن مهربان (در لهجه اصفهانی به ایشان خارسو می گویند اما بنده ایشان را مامان خطاب می کنم ) برای خریدن لوستر اتاق کودک مهربانمان ! به لاله زار رفتیم هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و همسر مهربان هم به این سادگیها ،برای اتاق کودک مهربان و دلبندشان لوستر نمی پسندیدند تقریبا سه ساعتی کم و بیش در لاله زار بالا و پایین رفتیم تا بالاخره به دلیل اینکه تمام فروشندگان مهربان داشتند مغازه هایشان را تعطیل می کردند بالاجبار یک لوستر با نقش سیب پسندیده شد که صد البته بسیار هم زیبا و باکیفیت می باشد 

در این بین استاد مجتبی ذوقی صاحب کلیله و دمنه مجازی! که تخصص ویژه ای در سرودن اشعار فی البداهه نغز دارند  چونان یک خروس بی محل مهربان ! که به دلیل عدم حضور علی شهرکی مهربان به شدت حوصله اش سر رفته بود اس ام اسی برایم  فرستاد که :

ضمن عرض سلام و خسته نباشید از آن جناب تقاضا مندم پس از آماده شدن فایل مطالب، دستنوشته ها را از تایپست محترم (و مهربان! -مترجم ) پس بگیرید  ضمنا لازم به ذکر است (شایان ذکر است -ویراستار)که کپی گرفتن از مطالب پیش از تحویل به تایپیست شرط عقل است حادثه خبر نمی کند و غفرا لنا و لکم ....

سریعا جواب دادم او کی نوچردونم ( یعنی :چشم حتما این کار را انجام می دهم ، نوکرتونم ) جواب آمد

نخواهم نوکری همچون تو جانا

خودم چاکر شوم در پیشگاهت

بیندازم به پایت خویشتن را

سعیدم* را کنم من خاک راهت

علی * را آورم از کیش اینجا *

سر طاسش کنم آیینه گاهت

من در جواب عرض کردم :

کم آوردم عزیزم من که باشم ؟

به زیر پای تو خونم بپاشم (یا به زبان هموطنان مهربان تهرانی بپاچم !)

جواب آمد (لطفا به گویش غلیظ اصفهانی بخوانید )

الهی خوندون (یعنی خون تان)پر شد ز گولبول

بشد روحی بزرگد شاد و شنگول

خداوندی کریم از راه بخشش

بدد به طفلدون بیست سانت شومبول !

البته من این مصرع آخر را نفهمیدم یعنی چه ؟!

در آن لحظات اینجانب ! در وضعیت بسیار نامناسبی به سر می بردم به خاطر اینکه : اولا قلم و کاغذ همراه نداشتم دوما داشتیم دنبال لوستر می گشتیم سوما همسر مهربان کفری شده بود و داشت کار به جاهای باریک می کشید چهارما سردم بود و مهمتر از همه عرضه بداهه سرایی آنهم در شرایط سخت آنهم در قبال مجتبی ذوقی را نداشتم لذا به این نتیجه رسیدم که باید ملتمسانه از مجتبی بخواهم فعلا در این وضعیت شاق بی خیال شود لذا جواب دادم

اگر بیکار هستی کنج خانه

نگیر از من به هر علت بهانه

الان من در خیابانها اسیرم

دارم از زور خوشبختی می میرم!

خوشبختانه بعد از این پیامک مجتبی دنبال سرگرمی دیگری رفت و من را به حال خود واگذاشت ...

-------------------------------------------------------------------------------------

توضیحات:

*منظور سعید بهداد مهربان صاحب چاردیواری می باشد

*منظور علی هاشمی شهرکی صاحب ulcمی باشد

*علی هاشمی شهرکی هم اکنون در کیش به تفریح و تفرج مشغول است  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 17:29  توسط امین مویدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:57  توسط امین مویدی  | 

خبر برگزاری نمایشگاه جیمز گیلری وچند کارتونیست سیاسی دیگر را در سایت پرشین کارتون بخوانید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:7  توسط امین مویدی  | 

اغراق نیست اگر بگویم هر روز بعداز ظهر در مسیر رفتن به خانه، در تقاطع بلوار کشاورز ( الیزابت سابق ) وفلسطین (کاخ سابق)  کوچینی نظرم را جلب می کند . کوچینی که الان با همان رنگ آمیزی قدیمی راه راه تبدیل به تالار پذیرایی یا چیزی شبیه به آن شده است حوالی سالهای چهل و پنج پذیرای کنسرت فرهاد با گروه بلک کتز بود

همان کنسرت ها و کوچینی بعدها منجر به معروفیت ومحبوبیت مردی شد که با صدای بمش آهنگهای غمناک میخواند و در حین خواندن سیگارش را از روی دسته گیتارش بر می داشت و می کشید

فرهاد مهراد روز۲۹دی سال ۱۳۲۲در تهران متولد شد غمگنانه و معترضانه خواند و روز ۹ شهریور ۱۳۸۱در پاریس پس از دو سال معالجه بر اثر هپاتیت ، غریبانه در گذشت.

این روزها دیگر عادتم شده زودتر از اینکه به کوچینی برسم در آسانسور ساختمان دفتر باصدای نه چندان دلچسبم ! گنجشکک اشی مشی را زمزمه میکنم یادش به خیر ..... ای کاش بود و می دید که باوجودیکه در زمان حیاتش از انتشار آلبوم وحدت به خاطر تکراری بودن ! جلوگیر ی می شد حالا به بهانه های مختلف بدون مجوز از تلویزیون پخش می شود وبه اعتراضات همسرش هم توجه نمی کنند

-----------------------------------------------------------------------

*تیتر برگرفته از صحبت شهیار قنبری است که می گوید :(یک تهران بود یک کوچینی یک فرهاد ) 

منبع : سایت فرهاد مهراد  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:39  توسط امین مویدی  |