دقیقا سی و پنج سال پیش راس ساعت ۹صبح یا همان حوالی !!در بیمارستان جرجانی اصفهان یا همان حوالی!!به دنیا آمدم نمی دانم کار درستی کردم یانه اما خوب می دانم که اگر دست خودم بود باز هم مرتکب چنین کاری می شدم !چون به تجربه کردنش می ارزید اما با این همه در آستانه میان سالی هیچگاه آرزو نمی کنم که دوباره از اول شروع کنم به هزار و یک دلیل مشخص که چند تای آنرا ذیلا به عرض می رسانم بقیه را خودتان حدس بزنید
اول و مهم تر از همه اینکه :حوصله دوباره درس خواندن را ندارم !
دوم :احتمالا در زندگی دوباره ام رشته مهندسی صنایع را برای ادامه تحصیل انتخاب نمی کردم وسراغ یکی از رشته های هنری خصوصا نقاشی می رفتم که روزگارم سیاه می شد !
سوم :مرتکب بعضی اشتباهات هیجان انگیز نمی شدم
چهارم :احتمالا در دوران کودکی برای هم سن و سالهایم قیافه یک بزرگتر عاقل و مجرب و فهیم که از آینده خبر دارد را می گرفتم و کتک سختی می خوردم
پنجم :تمام سوژه های خوبی که کارتونیستهای دیگر کار کرده بودند را قبل از اجرای آنها کار می کردم و کاربقیه به شدت کساد می شد و دنیا از وجود برخی از کارتونیستهای خوش فکر محروم می شد.

این عکس تزیینی نیست !! بلکه جشن تولد سه سالگی من است ...این که دارم گریه می کنم هم به این دلیل است که مادرم طبق معمول ، محکم زیر کت و کول مرا گرفته وبلندم کرده است و این کارش همیشه اشکم را در می آورد هر چه هم تذکر می دادم افاقه نمی کرد !!!!لذا در هنگام فوت کردن شمعها فغانم در آمده است
با تشکر بسیار زیاد از علی هاشمی شهرکی که همیشه جور رفقای پررویش را می کشد و کلی عکس از دوران کودکی و بزرگسالی من اسکن و اصلاح کرده است که روال دگردیسی اینجانب را ببینید و به قول خودش به هم نخندید به من بخندید !!اما فعلا به دلیل ضیق وقت و مسایل فنی و غیره !!از ارایه آنها منصرف شدم تا بعد ...
