تبليغاتX
CARTOONES - تاملی پر از شک و شوخ چشمی (2)

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

  •  من فکر می‌کنم که در کاریکاتور انقطاع وجود ندارد. چیزی درهم نشکسته که دوباره بازسازی بشود. در نقاشی یک سکوت ده ساله ديده مي‌شود ولی در کاریکاتور اصلاً این اتفاق نیفتاد. مشکل کاریکاتور الان فقط مشکل محل  عرضه آن است. وقتی فضاي ارائه وجود نداشته باشد تقریباً جامعه خبردار نمی‌شود. کارهای اردشیر محصص و کامبیز درم‌بخش یا کسانی از این دست، عرضه شده؛ در مطبوعات و کتاب‌ها. ولی الان هرکسی کار می‌کند عرضه نمی‌شود و طبیعتاً ما فقط از دور نگاه می‌کنیم ولی مجموعۀ کارهای آدم‌ها در اختیارمان نیست و نمی‌توانیم قضاوت کنیم که از لحاظ کیفی این‌ها چقدر رشد كرده‌اند. من تا آن‌جا که با کارها آشنا هستم به‌نظرم از لحاظ کیفی هم رشد کرده‌اند و انواع شیوه‌ها دارد کار می‌شود. در جشنواره‌ها و بی‌ینال‌های کاریکاتور، می‌بینید که کاریکاتورهاي ایرانی چیزی از کارهای فرنگی‌ كم ندارند و به‌نظر من بعضی‌هایش بهتر هم هست اما نحوه عرضه این‌ها و شناساندنشان به مردم دچار اشکال شده. شاید نشریه‌ای مثل نشریه شما، یکی از هدف‌ها و کارکردهایش این باشد که بتواند ابعاد مختلف این حضور را نشان بدهد. این ابعاد هنوز حتی برای متخصصین و افرادی که با علاقمندی ماجرا را دنبال می‌کنند چندان روشن نيست. مثلاً ممکن است من علاقه‌مند باشم و بروم کارهای توکا نيستاني را در نمایشگاهش ببینم ولی خود او هم در واقع از عدم ارتباط با جامعه‌اش نگران است. چند سال پيش یکباره انفجاري در کاریکاتور رخ داد كه خیلی خوب بود و مطبوعات هم در دوره‌اي به آن توجه کردند و بعد یکدفعه موج انفجار خوابيد و چند نفر به خاطر کاریکاتورهایشان تحت تعقیب قرار گرفتند و روزنامه‌ها توقیف شدند و ارائه آثار ناممکن شد.
  • هر اثر هنری -دست کم در زمان ما- یک اثر بیوگرافیک است. زندگی‌نامه شخصی است؛ شرح زندگی مادی و ذهنیات خالق اثر. اما این زندگی‌نامه به‌گونه‌ای گفته می‌شود که با زندگی‌نامۀ دیگران مرتبط می‌شود.مثلااردشیر با اثرش عجین شده، زندگی‌اش شده نقاشی کردن. نقاشی می‌کند و در واقع خودش را خرج می‌کند توی نقاشی. کافکا خودش را توی نوشته خودش خرج می‌کند. شاملو خودش را توی شعرش خرج کرد. زندگی واقعی‌اش است: فقیر است، بی‌پول است، درگیر شده، همه‌اش توی شعرش منعکس است. دیگران به این دلیل علاقمند به آن هستند که خودشان را در آن آینه می‌‌بینند. این شانس را بعضی هنرمندان دارند که بیان زندگی‌نامه‌شان -یعنی سرشت فطري‌شان-  با سرنوشت بشری گره بخورد و این ارادی هم نیست. این ذهنیت یک وقتی در ایران بوده که ما باید به تعلیم دیگران بپردازیم، باید خلق را راهنمایی کنیم. ما کی هستیم که دیگران را تعلیم بدهیم؟ تنها وظیفه ما این است که هنرنمان و حرفمان را به یک شکل خلاقه و عالی و با قدرت عرضه کنیم. 
  • من در طنزپردازان جدید ایتالو کالوينو را قبول دارم. کالوينو جهان را می‌شناسد. سده‌های قبل از خودش را مثل آب روشن در کاسه می‌بیند. اُکتاویو پاز همین‌قدر آگاهی دارد ولی طنزپرداز نیست ولی کالوينو همه‌چیز این جهان را امري شوخی و ناپایدار، پرتردید و دگرگون شونده و در عین حال مفرح می‌بیند. شما اگر شبی از شب‌های زمستان يا بارون درخت‌نشینِ کالوینو را ببینید کاملاً به این نوع تفکر و طنز ساختاری پی می‌برید. خود من در طنز این‌جوری شروع کردم که اول عبارات طنزآمیز نوشتم که خنده‌دار بود و پرویز شاپور هم به یک اسم دیگری شروع کرد که کاریکلماتور نام داشت. بعد به داستانک‌های طنزآمیز رسیدم که تمثیل است و مضمون طنزآمیز دارد ولی خودِ یک جمله شما را نمی‌خنداند. آن مضمون شما را می‌خنداند. طنزِ واقعی وارد ساختار می‌شود. بعضی‌ها که آن طنزهای قدیمی و کتاب‌های مرا دیده‌اند مي‌گويند تو چرا از طنز فاصله گرفتی. در حالی‌که طنز وقتی که عمیق می‌شود دیده نمی‌شود. وقتی به ساختار می‌رود، روی ساختار ذهنی مخاطبش تأثیر می‌گذارد. کارهای اردشیر محصص بعضی‌هایش اصلاً خنده‌دار نیست ولی ساختار آن ساختاری است که به یک جهان واژگونه، به یک جهان غیرعادی، به جهانی که هیچ چیزش سرجایش نیست و هیچ منطقی ندارد، به یک جهان خواب‌کردار وکابوس‌زده و پر از ناملایمات و عدم تعادل‌ها اشاره دارد. شما اگر آن دنیا را دريابيد آن را ادامه می‌دهید ولی اگر به شما یک مضمون خنده‌دار بدهد می‌خندید و تمام می‌شود و می‌رود. در واقع خنداندن مردم آرام کردن آن‌هاست نه آگاه کردنشان. به نظرم اثر هنری نباید مثل لالایی باشد بلکه باید مثل یک سیلی زیرگوش یک آدم خواب‌آلود در میدان جنگ باشد.. 

  • اردشیر از این نظر مثل شاملو وهدایت  بود. این‌ها یک تیپ از آدم‌ها هستند که متوجه ابتذال می‌شوند و به‌طور فطری ابتذال را درک می‌کنند و بعد در همه چیز آن ابتذال را می‌بینند.در واقع یک نوع فضای ابتذال را حس می‌کنند. در حالی که خودشان در آن هستند و دیگران هم در آن هستند. این آدم‌ها این‌قدر آدم‌های باانصافی هستند که نمی‌گویند ما مبتذل نیستیم و دیگران مبتذل هستند بلکه می‌گویند ما نیز در درون ابتذال محاصره شده‌ایم. هنر ما شناخت این ابتذال و مبارزه کردن با آن و فاصله گرفتن از آن است. اما از آن ابتذال بیرون نمی‌آییم برای این‌که انسان نمی‌تواند از شرایط زمانی و مکانی‌اش بیرون بیاید؛ فقط می‌توانی کمتر مبتذل باشي. این خود بزرگترین هنر است. یعنی شرف انسانی در این است که کمتر مبتذل شود، کمتر ستمگر شود، کمتر خودخواه باشد، کمتر خودپسند باشد، کمتر ساده‌لوح باشد، کمتر جزم‌اندیش باشد. این است که جزم‌اندیشی را که شما کنار نمی‌گذارید، دیکتاتوری توی ذهنتان را هم نمی‌توانید کنار بگذارید. شما به چه دلیلی فکر می‌کنید در حالي‌كه تربیت دیکتاتوری داشته‌اید، توی مدرسه، توی خانواده، توی جامعه، حالا با زیاد کتاب خواندن، زیاد فهیم شدن، تبدیل به یک دموکرات شده‌ايد؟ دموکراسی یک روند طولانی تاریخی است. بنابراین شما فقط می‌توانید بگوئید من از دیکتاتوری فاصله می‌گیرم. ما از ابتذال، از دیکتاتوری، از حماقت، فاصله می‌گیریم. کار هنرمند این است. کار هنرمند این است که فاصله می‌گیرد، می‌بیند و آن وقت نشان می‌دهد. هرچه قدر که شما در این هرم ابتذال بالا بروید بيشتر پايین را می‌بینید ولی خودتان را نمی‌بینید. با اين همه شما باز هم در جایی هستید که آن بالایی می‌بيند که شما هم در ابتذال قرار دارید. یکی از کارهای طنز این است می‌گوید من شرایط موجود را قبول ندارم. نفی‌اش می‌کند. درهم می‌ریزد. با پایه‌های آن بازی می‌کند. نهیليست هم همین حرف را می‌زند. تنها فرق طنزپرداز با ديگران اين است كه مي‌‌گوید من وضعیت موجود را قبول ندارم و این انتقادات را دارم و این ریشه‌ها را می‌خواهم خراب کنم تا وضعیت بهتر و فراتری به وجود بیاید، اما همین حالا اعلام می‌کنم که آن وضعیتِ فراتر هم ممکن است یک روزی چیز مبتذل و احمقانه‌ای از آب درآيد؛ وضعیت دیگری وجود خواهد داشت که من دیگر قادر به درک و قضاوت آن نیستم، پس شما فکر نکنید آن وضعيت يك بهشت است. طنزپرداز می‌گوید اصلاً مدینه فاضله‌ای وجود ندارد بلکه مدینه‌هایی وجود دارد که این از آن بهتر يا آن یکی از این يكي بهتر است. طنزپرداز، مطلق‌نگر نیست. ما به محض اینکه مطلق‌نگر باشیم به یقین می‌رسیم و هنگامي که به یقین برسیم بر يقين خودمان پا مي‌فشاریم.
  •  در هنر ایران هم هر مینیاتورسیتی کار مینیاتوریست قبل را کپی می‌کرده و بعد سعی می کرده بهتر ش کند و خودش یک قدم جلوتر می‌رفته است؛ نه اينکه ده قدم جلوتر برود. این‌جوری نبوده که فکر کنیم من می‌توانم ده قدم جلو بروم. آن پایه و اساس آن‌‌قدر محکم و دقیق بوده که هنرجو شاگردی می‌کرده و در شاگردی به مرحله‌ای می‌رسیده که می‌توانسته خودش به عنوان یک فرد مستقل با تمام محفوظات قبلی یک کار تازه بکند. این ماجرایِ تمام محفوظاتِ قبلی خیلی مهم است. من نمی‌توانم به صرف داشتن قریحۀ عالی شاعر باشم؛ باید تمام ادبیات قبل از خودم را بشناسم و بدانم. اگر ندانم و به آن بدنه متصل نشوم من شاعری می‌شوم که یک مدتی شلنگ تخته می‌زنم و حرف‌های جالبی می‌زنم و با یک یا دو کتاب تمام می‌شوم. اما وقتی تمام بدنه فرهنگ خودم را بشناسم و بعد ببینم در شعر جهانی چه اتفاقی دارد می‌افتد و بعد خودم دارای یک زندگی شاعرانه عمیق و فرهنگی باشم و نسبت به وضعیت موجود جهانی حساس باشم، در آن‌صورت می‌توانم یک قدم جلوتر بروم و باید بدانم که این یک قدم هم خیلی مهم است؛ در مملکتی که این همه شاعر بزرگ دارد نمی‌توانی بگویی شاعرم. می‌توانی بگویی من ادامه دهنده یک جریان هستم. فقط در همین حد، وَ این فروتنی نیست. ما  فردوسی را نمی‌شناسیم و شعر می‌گويیم، نمی‌دانیم سنایی کیست و قصه می‌نویسیم، نمی‌دانیم بیهقی کیست و نثر می‌نویسم. اگر بدانیم، به قول لات‌ها دهانمان می‌چاد! بعضی وقت‌ها جهالت ما را وادار می‌کند که شروع  کنیم. این درست نیست. باید میراث جهانی و میراث انسانی را شناخت و این خیلی زحمت دارد و یک عمر لازم است که آدم طبیعتاً بتواند چیزی در حد خودش به آن بیفزاید. 
  • در یک دوره‌ای آرمان‌گرایی و مبارزه سیاسی برای رسیدن به یک هدفِ روشن وجود دارد. الان آرمان‌گریزی و کناره‌گیری از سیاست اصالت می‌یابد؛ اینکه من بیایم و فردیت و ذهنیات و کابوس‌های شخصی خودم را مطرح کنم؛ مرا چه‌کار بارنج‌های بشری؟ این یک دوره گذار است. زمانی که هنرمند در گروه سیاسی خودش مستحیل شده بود، هم خودش می‌دانست چه کار بکند و هم مخاطب با آن واژگان و نشانه‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. الان یک اغتشاش عجیب و غریبی وجود دارد. هنرمندان ما بعد از انقلاب دست کم در شعر، دیگر مستحیل در گروه نیستند بلکه به فردیت خود توجه می‌کنند. ولی یک روزی باید این فرد با گروه در ارتباط قرار بگیرد و بده بستان داشته باشد. ما در فردیت و مسائل فردی و دنیای فردی و چیزهای دلپذیر فردی خودمان گیر کرده‌ایم و یک‌نوع واکنشی است علیه آن «من» که قبلاً در گروه و دار و دستۀ سیاسی‌اش  مستحیل بود. براي اينكه هنرمند بتواند دوباره با شناخت کامل با دیگری ارتباط برقرار کند و بعد با دید عمیق‌تری به مسائل جامعه خودش بپردازد زمان لازم است؛ بااين‌حال اگر خيلي طول بكشد، این من‌گرایی به فاشیسم منجر خواهد شد. خطرش این است که به بی‌عاری و بی‌دردی منجر می‌شود. باید تا اعماق درون خودمان به عنوان فرد پیش برویم و فردیت خودمان را محترم بداریم. این خیلی مهم است اما کافی نیست. بلکه یک چیز ضروری است؛ وقتی من دنیایم و تمام کابوس‌ها و رنج‌هایم را شناختم دیگری را هم تشخیص بدهم و آگاه کنم و ارتباطم را با دیگری ترسیم کنم و این می‌شود یک کار اجتماعی و بنابراین ذهنیت اجتماعی از این‌جا پدید می‌آید و دیگری و دیگران که مي‌شود جامعه معنا پيدا مي‌كند. 
  • مسأله فقط سانسور نيست؛ افکار عمومی هم هست. جامعه شما باید پذیرای نوآوری باشد. اگر جامعه به سنن و عادات قديمي خودش وفادار باشد به محض اینکه شما بر علیه آن سنن و عادات حرکت کنید جلو شما را می‌گیرد. این اواخر می‌خواستم مقاله‌ای به نام مرگ مخاطب بنویسم. ما دچار مرگ مخاطب شده‌ایم. مسأله ما دیگر مرگ مؤلف نیست. ما الان مخاطب نداریم؛ مخاطب اگر بی‌پول باشد، بی‌حوصله باشد، دلخور باشد،‌ مأیوس باشد یا معاند باشد، به این بازار نمی‌آید. شما کارتان را تولید کرده‌اید ولی وسط بازار مانده. ماجرای مرگ مخاطب برای هنر ایران مطرح است. شما این همه کاریکاتوریست خوب دارید ولی روزنامه که بازار این کاریکاتور است ندارید یا هنوز جا نیفتاده که بیایند طرح شما را بخرند. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:47  توسط امین مویدی  |