تبليغاتX
CARTOONES - دیروز پنجشنبه .

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

امین مویدی به قلم توکای مقدس در جلسه دیروز خانه کاریکاتور

  • ساعت هفت صبح دیروز از خانه بیرون زدم . چک داشتم باید اول وقت پول به حساب واریز می شد .مجبور بودم انواع و اقسام بانکهای موجود را زیر پا بگذارم تا تراولهای متفاوتم را تبدیل به پول نقد کنم خوشبختانه بلوار کشاورز مملو از بانکهای مختلف است از شانس من همه بانکها هم خلوت بود بنابراین وقتی از آخرین ایستگاه یعنی بانک ملت بیرون زدم ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه بود
  • ساعت هشت و سی دقیقه در محل کارم بودم نه اینکه فکر کنید سوپرمنم ...نه خیر اینجوری هم نیست علاوه بر بانک ، محل کار و محل زندگی ام ! هم حوالی بلوار کشاورز است لذا بعضی وقتها برای مسافرت و تفریح ، به بقیه نقاط تهران سر می زنیم !
  • موسسه پنج شنبه ها تعطیل است اما مجبورم این پنجشنبه ، هم به موسسه بروم . همکارم مهندس نعمت اللهی هم آنجاست یک کار اداری داریم که باید تا شنبه آماده شود به خاطر همین هر دوی ما به موسسه آمده ایم ساعت دوازده و نیم هم بامدیر عامل جلسه دارم
  • ساعت ده و نیم باید در خانه کاریکاتور باشم . ساعت نه و پنجاه دقیقه از مهندس نعمت اللهی خداحافظی کردم همه کارها را هم به گردن او انداختم و از موسسه بیرون زدم
  • حول و حوش ساعت ده و بیست دقیقه ، خانه کاریکاتور بودم . امروز از شانس من خیابانها هم خلوت بود
  • ساعت ده و سی دقیقه همه آنجا بودند آقایان درمبخش ، احترامی ،توکا نیستانی ، قطبی، بهمن عبدی ، شجاعی طباطبایی ، رضا رفیع ، بزرگمهر حسین پور ، شکیبا ، ژوله و یک نفر دیگر که نمی شناختمش و اسمش هم یادم نیست به دعوت آقای علی قنواتی دور هم جمع شدند تا امکان راه اندازی یک هفته نامه طنز را بررسی کنند
  • مسعود شجاعی طباطبایی به رسم جلسات رسمی ، با وجودی که لازم نبود!همه را به هم معرفی کرد و علت تشکیل جلسه را به طور خلاصه توضیح داد نمی دانم به چه دلیل ، ،رضا رفیع دوباره مطالبی را که مسعود گفته بود ، مفصلتر تشریح کرد بقیه هم حرف زدند ...
  • از ساعت دوازده و سی دقیقه به بعد ، یکریز از موسسه زنگ می زدند که مدیر عامل منتظر شماست شانس آوردم که قرار بود در محل تشکیل جلسه ، کلاس برگزار شود. لذا ساعت یک بعد از ظهر ،جلسه با یک جمع بندی مجمل توسط قنواتی تمام شد
  • خیلی عجله داشتم ،نفهمیدم در این تعجیل برای رفتن ،چه شد که تهیه طرح راهبردی تولید هفته نامه طنز به عهده من افتاد تقریبا یک ساعت بعد فهمیدم چه بلایی سرم آمده !
  • حدودساعت یک و نیم ،موسسه بودم گفتند مدیر عامل نهار می خورد لذا نیم ساعت دیگر بیایم نیم ساعت بعد که رفتم دیدم سه نفر با کارهای متفاوت آنجا هستند طبعا چهار ، پنج ساعت دیگر نوبت من می شد لذا به مدیر عامل عرض کردم که چون به همسر مهربان قول داده ام که ساعت چهار ،خانه باشم و چون معتقدم اخراج از محل کار به مراتب بهتر از اخراج از منزل است لذا اجازه دهد شنبه خدمتشان برسم که مورد قبول واقع نشد
  • ساعت پنج بعد از ظهر ، بالاخره جلسه شروع شد مشغول بحث وتبادل نظر بودیم که ناگهان موبایل من زنگ زد......خدا رحم کند همسر مهربان است !نگاهی به ساعت انداختم . ساعت هفت و ده دقیقه است... گوشی را برداشتم همسر مهربان از شدت عصبانیت آنچنان فریادی زد که صدایش نه تنها در اتاق مدیر عامل محترم بلکه در بلوار کشاورز پیچید  
  • مدیر عامل محترم و همچنین من به این نتیجه رسیدیم که بهتر است ادامه مذاکرات را به شنبه موکول کنیم !!در ضمن مدیر عامل به من اطمینان داد که اتاقی نیز در موسسه برای موارد مشابه پیش بینی شده لذا اگر امشب جایی برای خوابیدن نداشتم سریعا به او زنگ بزنم !!  
  • بلافاصله خود را به خانه رساندم بادیدن برادرم ، یادم آمد که او امشب شام میهمان ماست !! در این هاگیر واگیر علی هاشمی هم زنگ زد که امشب بیاخانه ما ، ببینم برای شماره بعدی خط خطی چه کار کرده ای برایش شرح دادم که فعلا اوضاع مناسبی ندارم
  • موقعیت برای به روز کردن وبلاگ مناسب نبود لذا از خیرش گذشتم
  • صبح روز جمعه ساعت هفت با گریه بامداد از خواب پریدم این بچه ماموریت دارد هرروز بامداد ما را از خواب بجهاند !
  • بچه را بغل زدم واو را در صندلی اش گذاشتم و ضمن حرف زدن با او مطالبم را تایپ می کردم دقیقا همان زمانی که می خواستم مطالب را بفرستم ،اینترنت قطع شد ومن گریستم !! همه مطالب پریدو زحماتم به باد رفت
  • ساعت نه بود برای خود شیرینی ! صبحانه مفصلی آماده کردم زیرپای بچه را عوض کردم و همسر مهربان را از خواب بیدار کردم اوضاع که بهتر شد موقعیتی برای پست مطلبم فراهم شد ساعت یک و پنج دقیقه بعداز ظهر است  
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 13:5  توسط امین مویدی  |