تبليغاتX
CARTOONES - نقش چوب کبریت سوخته در روز مبادا

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

شناختنامه اصفهان !! مطلب شماره یک

این صحنه ای است که در کنار اجاق گاز آشپزخانه اغلب اصفهانیها می بینی فرق نمی کند فقیر باشند یا غنی ،چوب کبریت سوخته را دور نمی اندازند که شاید روزی برای روشن کردن همزمان شعله های  گاز به کار آید. اسراف کردن یک چوب کبریت ناقابل هم حتما به اقتصاد خانواده هر چه پردرآمد هم باشد لطمه می زند هنوز صدای مادرم در گوشم طنین می اندازد وقتی می گفت ننه نرو اینقد پیرن و تومون بخر همین یه ریال یه ریالاس که یهو میشد پشتوانه ادم ...به فکری روز مبادا باش و این روز مبادا عجب کلمه آشنایی است در فرهنگ اصفهانیها که به تعبیر شریعتی روزشان را برای روز مبادا نابود می کنند !

هفته پیش که اصفهان بودم در آشپزخانه یکی از اقوام که می تواند صد تا مثل من که نمی فهمند روز مبادا چیست ؟ را بخرد و در راه خدا آزاد کند! با این صحنه مواجه شدم عکس گرفتم یادم آمد سالها پیش "حامد یوسفی" هم مطلبی در این خصوص در روزنامه شرق نوشت با او تماس گرفتم و از او خواستم تا فایل آن مقاله را اگر دارد برایم بفرستد او هم لطف کرد و بی معطلی فایل را برایم فرستاد اول می خواستم فقط مطلب مربوط به کبریت سوخته را بگذارم اما حیفم آمد شما از خواندن بقیه مطلب محروم ! شوید

                                 " راندن کارون به خواب مجنون"

                                                حامد یوسفی

۱- سبز شدن چراغ راهنمایی و با این حال تداوم توقف سواری‌ای که جلوتر از شما در صف پشت چراغ ایستاده اتفاق نادری نیست. اغلب در تهران دیده‌ام که راننده پشت‌سری – که مثلاً شما باشید – دستش را می‌گذارد روی بوق یا بی‌آنکه سرش را از پنجره بیرون کند غرولند کنان واژگان آب‌نکشیده‌ای خطاب به اقوامِ اغلب مؤنث راننده‌ی همچنان متوقف روانه می‌سازد. در پایتخت فرهنگی جهان اسلام اما قضیه به گونه‌ دیگری است. راننده پشت سری – که مثلاً ما باشیم – دستش را می‌گذارد روی بوق، اما نه برای این که به زبان استعاره به جلویی گفته باشد «دِ برو پس فلان فلان شده»، بلکه تا جلویی حواسش را به پشت سر جمع کند و بشنود که پشت سری دارد متذکر می‌شود: «اِگه فکر می‌کونی اِز این که هس سبزتِر می‌شِد، نمی‌شِد دادا». و جلویی، سر را از شیشه بیرون آورده و گردن را به عقب چرخانده می‌پرسد: «اِگه کودِش هم بِدِیم نمی‌شِد؟»

۲- پدربزرگم ۶۰ سالی هست که از کوهپایه به اصفهان آمده. مهاجرت کرده. کوهپایه شهر/روستایی است در ۷۰ کیلومتری اصفهان و در مسیر نایین. بر مرز کویر. پدربزرگ – که ما بهش می‌گوییم «آقاجون» - از ۱۵ سالگی دل کنده و آمده اصفهان و داروسازی کرده. بعد در کار تجارت دارو بوده تا این که انقلاب می‌شود و مادربزرگ عکس‌های اعلاحضرت را از در و دیوار خانه پایین ‌می‌آورد و تجارت دارو هم درمی‌آید به انحصار دولت. آقاجون از آن وقت برمی‌گردد پشت دخل داروخانه و تا حالا نسخه‌پیچی می‌کند بیشتر. سرد و گرم روزگار زیاد چشیده. با این حال پیوندهای او همچنان با کوهپایه استوار است که البته غیرطبیعی نیست. آن‌چه برای من عجیب است این که آقاجون هروقت به یک همولایتی ساکن ولایت می‌رسد، بلااستثنا جز یک سؤال برای پرسیدن ندارد: «بارش چه طور بوده امسال؟» سؤال‌اش از سر این نیست که برای چند «حبه» زمین و چند «سرجه» آبی که آن حوالی به ارث برده نگرانی دارد. در واقع او از کوهپایه آب و زمین به ارث نبرده، پرسش از میزان بارش آب به زمین را به ارث برده است. و جالب این که این پرسش خودش یک پرسش موروثی است. مادرم هم که دختر او باشد، جز این سؤال از کوهپایه‌ای‌ها نمی‌پرسد و من هم که نوه اویم می‌دانم که اگر به یک کوهپایه‌ای رسیدی باید یادت باشد که بپرسی «بارش چه طور بوده امسال؟»

۳- مارکس در توصیف وضعیتی که کشورهایی مثل ما در طی قرون با آن دست و پنجه نرم کرده‌اند از اصطلاح «وجه تولید آسیایی» بهره می‌برد. بحران آب و کم‌آبی متداوم در اغلب سال‌ها ایجاب می‌کند که نیرویی واحد بر توزیع و مصرف آب در منطقه نظارت داشته باشد تا بیشترین بهره ممکن از همان آب اندک به دست آید. مدیریت متمرکز چنین فردی، جبر اقتصادی چنین منطقه‌ای بوده و همین جبر انسان‌ها را به نوعی آقابالاسری (همان تن دادن به مدیریت مطلق فردی واحد) خو داده است. مارکس (و البته به طور اخص در نظریه شیوه‌تولید آسیایی: ویتفوگل) ریشه شماری اخلاقیات سیاسی در مناطق کم‌آب آسیایی را در همین سابقه تاریخی نهفته می‌داند. اخلاقیات اصفهانی را هم می‌توان با قضیه مدیریت آب مرتبط دانست؛ با این تفاوت از سایر نقاط کم آب که: اصفهان همواره با دوره‌های تناوبی ترسالی و خشک‌سالی سر و کار داشته. وضعیتی که الان در کوهپایه و نایین و اطراف آن حاکم است، که یک سال بارش خوب است و یک سال نیست، تا قبل از احداث سد شاه عباس (به آن سد زاینده‌رود هم می‌گویند) در خود اصفهان هم تا حدی حاکم بوده؛ چند ماهی رود زنده است و چند ماهی خشک. این است که روحیات اصفهانی‌ها دخلی به روحیات اهل کویر ندارد. دخلی به روحیات اهل باران هم ندارد. این نکته را معمار شریف پل خواجو عجیب دانسته و شاید بی‌ربط به همین نبوده که کوشیده دهانه‌های پل را طوری طراحی کند که آب هنگام عبور از آنها سر و صدای زیادی راه بیندازد و کسی که می‌نشیند کنار دهانه بتواند پیش خودش فکر کند که نشسته است بر ساحل مدیترانه یا خزر یا دریای عمان. این تصور قاعدتاً برای اهل واقعی کویر تصور مطلوبی نباید باشد. آنها به آن‌چه دارند و آن‌چه هستند، دلخوشند. کناردریانشینان را هم غیر خودی می‌دانند و بعید است رشکی به آنان ببرند. به واقع خلاف تصور شاعری که برای «ایرج» ترانه سروده، «اون که در کویر لوته، تشنه لب در برهوته» روز شب، «مثه لیلی که میاد به خواب مجنون»، خواب رود کارون نمی‌بیند. اگر هم خوابی ببیند خواب قنات پر آبی است که حداکثر به اندازه جوی وسط «برره» آب دارد و مجموع آبی که در یک سال بیرون می‌دهد با دقیقه‌ای آب کارون هم‌تراز نخواهد بود. اصفهانی‌ها اما بی‌طمع به کارون و کارونیان نیستند. آنها در نگرشی دوسویه (ambivalent) میان آب و بی‌آبی، فقر و غنا، محافظه‌کاری و تندروی، برنج و انار، خاتمی و احمدی‌نژاد و میان بسیاری دوگانه‌های دیگر در نوسان بوده‌اند و هنوز هم هستند. اخلاقیات اصفهانی در واقع تا حدی در چارچوب همین سابقه تاریخی است که می‌تواند فهمیده شود. در این سابقه تاریخی اصفهانی‌ها زیاد پست و بلندی طی کرده‌اند. یک سال آب آن‌قدر بوده که از سقف پل خواجو سر ب‌رود، شش ماه آب آن‌قدر نبوده که کف رود بچه‌های «گل کوچیک» بازی کنند.

۴- آقاجون ده سال پیش همسرش را از دست داد. مامان‌جون از آن اصفهانی‌های اصل و نسب دار بود که تا هفت نسل‌شان را در تخت فولاد می‌شناسند و ماهی‌ یکی‌دو بار می‌روند زیارت اهل قبور. وضع و حال خانوادگی‌شان هم بدک نبود. خودش و شش تا خواهرش هر کدام مغازه‌ای، خانه‌ای، چیزی به ارث برده بودند. شوهرش هم که وضع بدی نداشت. خدابیامرز سر سفره که می‌نشستیم، غذا که تمام می‌شد، کاسه یا بشقابش را دست می‌گرفت، کاسه یا بشقاب ما را هم می‌داد دست‌مان و می‌خواند: «اگر دانی ثواب کاسه‌لیسی- به جز کاسه دگر چیزی نلیسی» و ما با انگشت یا یک تکه نان می‌افتادیم به جان کاسه‌بشقاب و برقش می‌انداختیم. یک ضرب‌المثلی هم از قول مادرش ورد زبان داشت که می‌گفت: «گدایی کن که محتاج خلق نشی». شاید برای همین بود که هیچ‌وقت چوب کبریت سوخته را دور نمی‌انداخت. می‌گذاشت لب سکوی آشپزخانه، کنار گاز، تا اگر قرار شد در حالی که یکی از شعله‌های گاز روشن است شعله دیگری را روشن کند، چوب سوخته را بگیرد به شعله روشن و چوب که روشن شد با آن شعله تازه را هم روشن کند. همیشه کوهی از کبریت سوخته گوشه سکوی آشپزخانه جمع بود. همان اوایل فهمیدم که این کار منطق درستی ندارد؛ چون تعداد شعله‌هایی که ضرورتاً باید برای‌شان از کبریت سالم استفاده کرد، چند برابر شعله‌هایی است که می‌توان با استفاده از شعله‌ای دیگر روشن‌شان کرد. اما چند سالی که گذشت فهیمدم این چیزها منطق‌بردار نیست. بیشتر یک کنش موروثی است. چیزی شبیه به پرسش از میزان بارندگی. به خانه ما که بیایید، مادرم هم – که دختر او باشد – کوهی چوب کبریت سوخته در آشپزخانه دارد که فکر می‌کند دور ریختن‌شان اسراف است و شاید «روز مبادا» به کار بیایند.

۵- «روز مبادا» در پایتخت فرهنگی جهان اسلام یک مفهوم کلیدی است. درست‌تر بگویم، یک مفهوم کلیدی منحصر به فرد است. اهالی مناطق دیگر سخت می‌توانند رمز و رموزش را بفهمند. اما مختصراً اگر بخواهم شرحی نظری بر آن ارائه کنم باید گفت روز مبادا همان روزی است که یکهو باران نمی‌بارد و رودخانه خشک می‌شود و باید گنجشکی که تا دیروز جیک‌جیک مستانه می‌کرده، از حالا به بعد فکر زمستان باشد. چنین وضعیتی از آن‌رو منحصراًٌ اصفهانی‌ است که نه مردمان کویر «روز مبادا» دارند، نه مردمان سرزمین پر باران. روز مبادا از آن کسی است که نوسان‌های فقر و غنا دارد. کویریان همواره به فکر زمستان‌اند و بارانیان همواره در جیک‌جیک مستانه. آقاجون از این بابت نگران میزان بارش نیست که همیشه در ولایت آبا و اجدادی‌اش آب کم بوده. چون اگر آب همیشه کم بود و بارش همیشه اندک، جایی برای سؤال باقی نمی‌ماند. سؤال وقتی پیش می‌آید که یک سال بارش کم باشد و یک سال زیاد. آن وقت در چنین شرایطی هیچ‌کس را به ثروتش غروری و به آینده‌اش امید مطلقی نیست. همه در نگرشی دو سویه یک چشم به پولی دارند که در دست‌شان است و یک چشم به خاطره چند سال پیش که با صد من پول هم کسی دو سیر گوشت به کسی نمی‌داد. همین است که می‌گویم اخلاقیات اصفهانی را در چارچوب سابقه تاریخی آب در این شهر می‌توان فهمید. آن روح کنایی و متلک‌گو هم در همین ماجرا می‌تواند ریشه داشته باشد. اگر می‌بینید اصفهانی کار را به دعوا مرافعه نمی‌کشاند و دست بالا شوخی‌ای، بامزه یا بی‌مزه، می‌کند به همین خاطر است که به چیزی اطمینان چندانی ندارد. مطمئن نیست چرا سواری جلویی هنوز راه نیفتاده، نیز مطمئن نیست اگر راه هم بیفتد باز چیزی فرقی بکند، برای همین سرش را از پنجره می‌آورد بیرون و متذکر می‌شود: «اِگه فکر می‌کونی اِز این که هس سبزتِر می‌شِد، نمی‌شِد دادا».

۶- یک تعریض کوچک هم به ماجرای توریسم و ... ختم. حالا که اصفهان پایتخت فرهنگی جهان اسلام شده باید یک فکری هم به حال آسیب‌شناسی صنعت توریسم در اصفهان کرد. ما در شهرمان اصولاً توریست را کالایی اقتصادی نمی‌دانیم که آمده است در شهر ما پولش را خرج کند و سودی به ما برساند. حقیقت‌اش درک چنین مسأله‌ای آسان نیست. آخر چرا یکی باید پولش را بیاورد این‌جا و بدهد به ما؟ همین است که به نوعی توریست «مزاحم» تلقی می‌شود، هر چند باید با مهمان‌نوازی بهش روی خوش نشان داد. اگر این فرهنگ نهادینه شود که توریست ابزاری برای کسب درآمد و ایجاد رونق اقتصادی است، آن‌وقت مسئله تا حد زیادی حل خواهد شد. باید فکری به حالش کرد.

 

  • با تشکر  از حامد یوسفی و بهاره شانه ساز زاده  
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 18:48  توسط امین مویدی  |