تبليغاتX
CARTOONES - لذت آن آخرین ترنم هستی !

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

               

همزمان از طرف توکای مقدس و کاسنی  به یک بازی وحشتناک دعوت شده ام ! موضوع را از قلم توکا بخوانید   

نقل از توکای مقدس :

فکر کردن به آخرین روز زندگی خیلی سخت است حتی وقتی که مقصود از آن شرکت در "بازی" است و مطمئن هستید که هزار سال دیگر زنده اید و به پشت گرمی آن جرأت کنید از مرگ خودتان حرف بزنید، با آن شوخی کنید یا از آن به عنوان واقعه ای خوش آیند یاد کنید، باز قطعیت وقوع اش رعشه به اندام می اندازد.

بازی با یک سؤال ساده آغاز می شود: اگر بدانی که این آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟

ساعت هشت صبح روز اول :قبل از انجام هر کاری با مامور ابلاغ حکم ، رایزنی می کنم و پس از کلی چانه زدن و زاری کردن به قاعده بیست و چهار ساعت دیگر از او وقت می گیرم با لاخره اصفهانی جماعت ،اگر در هر موردی چانه نزند که نمی شود که ...

ساعت هشت و سی دقیقه صبح روز اول : از تمام مشاغل و مسئولیتهایم استعفا می دهم

ساعت نه صبح روز اول :همه کارهایم  با موضوع "ماهی "را جمع آوری و اصلاح می کنم

ساعت یازده صبح :به خانه علی هاشمی شهرکی می روم

 

ساعت دوازده و نیم : ای خدا این علی هاشمی شهرکی بیدار نمی شود چه کار کنم وقت ندارم

 

ساعت یک بعداز ظهر : علی بیدار شو تو رو خدا

 

ساعت یک و ده دقیقه بعداز ظهر :مردیم از گشنگی با یکی از رستورانهایی که آگهی شان کنار تلفن است تماس می گیرم و سفارش دو دست چلو کبا ب سلطانی با کلیه مخلفات مجاز را می دهم

 

ساعت یک ونیم :نهارم را تنها تناول می کنم

 

ساعت دو و نیم بعداز ظهر :بالاخره علی با هزار جور التماس از خواب بلند می شود و سیگارش را روشن می کند 

 

ساعت سه بعداز ظهر کارهای با موضوع "ماهی "را به علی می سپارم تا کتابم را صفحه بندی و چاپ کند

 

ساعت سه و سی دقیقه :به علی اصرار می کنم که علی تو رو خدا یادت نره ها من دارم می میرم حداقل یه یادگاری از خودم به جا گذاشته باشم می گوید همان بامداد که یادگاری می گذاری برای صد پشتمان کافی است به او تفهیم می کنم که حالا وقت شوخی نیست چون من دارم می میرم !

 

ساعت چهار بعداز ظهر:با کلیه نمایندگان کارتونس در  دنیا تماس می گیرم که فردا راس ساعت هشت صبح جلسه مجمع عمومی است و حضور همه نمایندگان الزامی می باشد

 

ساعت پنج بعداز ظهر :با بامداد جلسه می گذارم و به او می گویم که مسئولیت سنگینی بر عهده اوست او علاوه براینکه باید مواظب مامان باشد !!و باید درس هم بخواند ! وباید پسر خوبی هم باشد باید در نقش رییس برزگ سازمان بین المللی کارتونس ! دنباله روی من هم باشد و با یک هدف گذاری طولانی مدت به سمت نماینده مجلس شدن هم گام بردارد!!!!و خلاصه تلاش کند همه جا رئیس باشد که خیلی کیف دارد

 

ساعت هفت بعد از ظهر :با همسر مهربان و بامداد بیرون می رویم استیک و بستنی میوه ای و نسکافه وآیس پک و.. می خوریم

 

ساعت یازده شب :

 همسر مهربان : آخه چقدر تو حرص می دی مرد حسابی... تو این آخرین ساعات زندگیت هم باید منو حرص کش کنی اینقدر چیزهای قاطی پاتی و بی ربط خوردی که حال مزاجیت به هم ریخته !! حالا من چه کار کنم 

من : نگران نباش خانم چیزیم نیس یک کم خاکشیر بخورم خوب می شم

 

ساعت  هفت صبح روز دوم : خدارا شکر خیلی بهترم خاکشیر کار خودشو کرد !

 

ساعت هشت صبح روز دوم :سخرانی مشبع و تاثیرگذاری برای نمایندگان کارتونس می کنم اشکشان از فراق من در آمده چند نفر هم غش می کنند ! همان جا برای ریاست بزرگ بامداد از آنها بیعت می گیرم! البته بهتر است بامداد از طرق دموکراتیک انتخاب شود اما باید حتما انتخاب شود !

 

ساعت ده صبح :اجازه ملاقات به هیچ یک از نمایندگان کارتونس را نمی دهم چون خیلی کار دارم

 

ساعت ده و ده دقیه صبح : تمام وسایل منزل را می فروشم

 

ساعت دوازده : با همسر مهربان و بامداد به "حسن رشتی " می رویم و کباب ترش می خوریم

 

ساعت یک بعداز ظهر : به سمت اصفهان حرکت می کنیم در بین راه کارمینا براونا گوش می دهم و به اعتراضات همسر مهربان هم توجه نمی کنم ! هرگز حاضر نیستم در این آخرین دقایق هستی ، افتخاری گوش بدهم !

 

ساعت شش بعد از ظهر:به منزل آقای پدر زن(آقای بوسوره مهربان) می رسیم سلام علیک و احوالپرسی می کنم وسایلمان را می گذاریم و به منزل پدرم می رویم

 

ساعت هفت وسی ودو دقیقه :با علی هاشمی شهرکی تماس می گیرم و مجددا به او تاکید می کنم که کتاب مرا فراموش نکند ! ومجددا به او یادآور می شوم که بهتر است یادگاری فرهنگی از من باقی بماند

 

ساعت هشت شب :با خانواده خودم و خانمم به پیتزا سورن می رویم من چیز برگر می خورم البته ناخونکی هم به پیتزا گوشت و قارچ همسر مهربان می زنم

 

ساعت نه شب : به میدان نقش جهان می رویم عجب شبهای زیبایی دارد این میدان پر عظمت وتاریخی نقش جهان اصفهان

 

ساعت دوازده شب :به منزل آقای بوسوره مهربان رسیده ایم همه می خوابند آقای بوسوره مهربان طبق معمول بیدار است و تلویزیون می بیند سفارش همسر مهربان و بامداد را به او می کنم و او قول می دهد بهتر از خودم از آنها نگهداری کند حتما همینطور است

 

ساعت یک و چهل وپنج دقیقه صبح : به رختخواب می روم از شدت خستگی بلافاصله خوابم می برد

 

ساعت شش صبح :با همه دست وروبوسی و خداحافظی می کنم یک کم هم گریه می کنم ! از همسر مهربان به خاطر همه زجر و حرصی که به او دادم عذر خواهی میکنم

 

ساعت هفت و بیست دقیقه صبح :روی پل خواجو ایستاده ام اندکی دپرس شده ام . اشک در چشمانم جمع شده است

 

ساعت هفت پنجاه و هشت دقیقه صبح :قبل از اینکه مرگم فرابرسد از روی پل به زاینده رود می پرم تا در امواج خروشانش گم شوم

.

.

.

.

.

.

ساعت شش و سی و سه دقیقه بعداز ظهر : خیلی کفری و پکرم به خاطر اینکه فهمیده ام پیش بینی مرگم  یک شوخی بی مزه بوده و من قرار نبوده امروز ساعت هشت صبح بمیرم بلکه موعد مرگ من تقریبا شصت ویک سال وشش ماه وبیست و یک روز دیگر است شایان ذکر است ! که قرار است به خاطر خودکشی عذاب سختی ببینم !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:13  توسط امین مویدی  |