تصویری از رنه بلییک در اختیار ندارم. چهره او را ندیده ام، اما رنه بلییک نیز مانند کریستین بوبن و سن فرانچسکو از جمله کسانی است که با ایشان در یک روز به دنیا آمده ام ولی در سالهای مختلف، همدیگر را ملاقات کرده ایم .
رنه بلییک دوست من است، شهیدی گمنام از شهدای بی شمارِ زمین و شاهدی بر ظلم موجودی به نام انسان بر همنوع خود. تصویری از بلییک در اختیار ندارم تا ردِ رنج را بر شیارهای صورتش ببینم. تصویری از او ندارم تا سکوت را در گلویش و فریاد را در چشم هایش به نظاره بنشینم. اما انگار سالهاست او را می شناسم، دیده ام و در سکوت و رنج و تنهایی، با او بسیار زیسته ام.
بلییک می تواند نام هر شهیدی باشد که بر خاک می افتد. می تواند نام هر کودکی باشد که به دنیا می آید. بلییک در نگاه من مانند همان کودک معصومی است که توان محافظت از خود را ندارد. چنان دست و پا بسته و چنان معصوم که در برابر خشونت جاری و عادی شده دنیا، متحیر و متعجب است.
با بلییک، شاعر و وکیل دعاوی بلژیکی وقتی آشنا شدم که کتاب «کلام را برای شاعران بگذارید» را خواندم. این کتاب که گزیده ای از اشعار شاعران معاصر فرانسه است، در واقع به معرفی شاعران نهضت مقاومت ملی فرانسه در جنگ جهانی دوم می پردازد که در سال 1384 توسط قاسم صنعوی مترجم نام آشنا، به زبان فارسی ترجمه شده است.
تصویری از بلییک ندارم که بر دیوار اتاقم بیاویزم تا هر روز چهره اش را ببینم تا یادم نرود که در زیر رگبار بی امان مصیبت ها، سختی ها، رنج ها، دردها، ناکامی ها، تبعیض ها، تنهایی و اندوه، اگر کاری از دستم بر نمی آید، اما همچنان مومنانه، مهر ورزیدن و دوست داشتن را ادامه دهم. و این مهر ورزیدن به سان مبارزه ای می ماند تا بدانی که در برابر جهل، ظلم و رنج نباید سر تعظیم فرود آوری. تا یادم نرود که کشیدن کاریکاتور هم، نوعی مهر ورزی است که بر پایه هشدار و آگاهی می تواند ردِ درد را از چهره ای بزداید و خنده ای بر چهره ای بیاورد و تازیانه ای باشد بر ذهن های استبداد زده و ستم پیشه...
چهره رنه بلییک شعر اوست.
رنجِ رنه بلییک شعر اوست.
فریاد رنه بلییک شعر اوست.
چشمهای نگران و حنجره زخم خورده رنه بلییک شعر اوست.
رنه بلییک شاعر و وکیل دعاوی بلژیکی در روز 22 ژوئن 1941 ( برابر با دوم تیر 1320 ) به زندان آلمانی ها افتاد (من 38 سال بعد درهمین روز به دنیا آمدم). بلییک چهار سال در اردوگاه، زندانی بود. در روز سوم مه 1945 ، پنج روز پیش از تسلیم آلمان، به عنوان تخلیه اردوگاه، زندانیان را در دو کشتی روی هم انباشتند. به دنبال آتش گرفتن کشتی در همان روز، زندانیان به آب افتادند. آن ها که شناور بودند به مسلسل بسته شدند. هشت هزار تن غرق شدند. بلییک از جمله کشته شده گان بود. رنه بلییک در طول 48 ماه اسارت، پنهان از نظر جلادانش، شعرهایش را روی تکه کاغذهای دزدیده شده می نوشت و آنها را به خاطر می سپرد. زندانیان دیگر نیز آنها را از بر می کردند تا پیام شاعر به دیگران رسانده شود.
روز ششم دسامبر 1944 در برابر تمام زندانیان اردوگاه که در زیر بادهای دریای بالتیک گرد آورده شده بودند، یکی از زندانیان را به اتهام خرابکاری به دار آویختند. بلییک که بر اثر اعدام دوستش به شدت متاثر شده بود این شعر را که بدرود شهیدی با همسرش، بدرود نابودشدگان با همسران مانده در دیارشان بود، سرود:
« آیا... »
آیا به کندی به جایی خلوت خواهی رفت
تا بی صدا زانو زنی و لحظه ای دعا خوانی
آیا نام مرا با پرندگان دعایت در خواهی آمیخت
و باوقار و در خود فرو رفته و با یاد گذشته ها
خود را از یاد خواهی برد، و چشم ها را به آسمانی خواهی دوخت
که قلب یخ زده ام در آن شناور خواهد بود
بیا در ساعتی که روز به پایان می رسد
قلب من هنوز هم به لرزه در خواهد آمد اگر صدای تو را بشنود
که نجواکنان می گوید هنوز هم دوستت دارم
و اگر بهار شادمانه در یک صحبدم
بر تلی خلوت، غنچه های صورتی رنگ را بشکفاند
آن ها را به لب ببر – ای دوست
هنوز در ورای گور هم می توان
بوسه ها را رد و بدل کرد...
اردگاه نوئن گام
6 دسامبر 1944