شنیدم مجتبی از من برنجید
به محض آنکه وبلاگ مرا دید
بیا جانا رفاقت را ز سر گیر
به این دنیا بی معنا باید رید !
ایشان پیامکی ارسال کردند مبنی براینکه شوخی کرده و به هیچ وجه دلخور نشده است و قس علی هذا!...
در جواب گفتم :
مرا خوشحال کردی از ته دل
که باشی تا ابد حلال مشکل
مرا خوشحال تر کن با رباعی
بگو مثل گذشته شعر خوشگل
جواب آمد :
ای دوست اس ام اس ات سر وقت رسید
مشغول نهار بودم وسخت رسید
این است که گفته اند از عهد قدیم !
داماد به مادر زن خوشبخت رسید !
در جواب گفتم :
من مادر زن نمی شناسم ای دوست
زیرا که صفاهانی ام از ریشه و پوست
یادت باشد زبان مارا یارا
گر خارسوی خوشبخت بگویی نیکوست
او جواب داد :
حالا که به خارسویتان برخورده
گویی به رگم هزار نشتر خورده
چشمم به کف پای ابو زوجه تان*
جانم به فدای کارتونیست لوده
جواب دادم :
من مخلص کل خاندانت هستم
خاک کف پای دوستانت هستم
این ذوق سلیم بی بدیلت ذوقی
ما را به زمین زند ، خرابت هستم
مدتی صبر کردم جواب نیامد لذا پیامک دیگری فرستادم که جواب من چه شد مدتی دیگر گذشت و ناگهان سه چهار پیامک پشت سر هم آمد گویا مجتبی می خواست با یک ضربه فنی ناگهانی به کلی مرا از این بازی بی حاصل منصرف کند
هم بنده و هم دنیا ،خاک کف پای تو
بقال سر کوچه ،مشغول دعای تو
دیروز به سلمانی، بحث سر زلفت بود
خورشید هویدا شد در زلف دوتای تو
در محضر خندانت ، جمعی شده سودایی
صف بسته خریداران ، مشتاق جفای تو
یک روز تو را دیدم ، در کوچه، خوش وخندان
پنچر شده ماشینت، در پای صفای تو*
من که یک جلسه کاری داشتم برای ختم غائله جواب فرستادم :
الحمد که پست تازه ای یافته ام
از بهر دو روز مطلبی ساخته ام
کافی است دگر برادرم ،ذوقی جان
من از اول در این جدل باخته ام
و مجتبی جواب داد
نامردِ روزگار خودْ تو هستی
آن مردِ نابکار خودْ تو هستی
از بهرِ یک-دو پُستِ لوسِ یخچال
گولم زدی، مکّار خودْ تو هستی
و بدینسان گویا دوباره رابطه شکر آب شده است تا ببینیم بعد چه می شود ...
-----------------------------------------------------------------------------------------
توضیحات:
*منظور بوسوره می باشد
*همین چند هفته پیش در اوج سرما و یخ و برف طبق برنامه قبلی به خانه علی هاشمی شهرکی رفتم پس از پیاده شدن متوجه شدم که ماشین پنچر است !!!تنها کسی که در جمع چهار نفره ما (من -علی شهرکی -سعید بهداد -مجتبی ذوقی )می توانست زحمت تعویض تایر رابکشد مجتبی بود لذا در سرمای فجیعی که همه دانند دست به کار شد و من و سعید به عنوان دستیار و علی به عنوان ناظر از تراس رو به کوچه با وی همکاری نمودیم این مصرع به آن واقعه تاریخی خنده دار اشاره دارد
