تبليغاتX
CARTOONES - یک اس ام اس بازی به غایت بی مزه دیگر !!

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

پس از دلگیر شدن استاد ذوقی از انتساب لقب خروس بی محل به ایشان سعی کردم به روش خودش از او دلجویی نمایم لذا پیامکی ارسال کردم که

 شنیدم مجتبی از من برنجید

 به محض آنکه وبلاگ مرا دید

  بیا جانا رفاقت را ز سر گیر

 به این دنیا بی معنا باید رید !

ایشان پیامکی ارسال کردند مبنی براینکه شوخی کرده و به هیچ وجه دلخور نشده است و قس علی هذا!...

در جواب گفتم :

مرا خوشحال کردی از ته دل

که باشی تا ابد حلال مشکل

مرا خوشحال تر کن با رباعی

بگو مثل گذشته شعر خوشگل

جواب آمد :

ای دوست اس ام اس ات سر وقت رسید

مشغول نهار بودم وسخت رسید

این است که گفته اند از عهد قدیم !

داماد به مادر زن خوشبخت رسید !

در جواب گفتم :

من مادر زن نمی شناسم ای دوست

زیرا که صفاهانی ام از ریشه و پوست

یادت باشد زبان مارا یارا

گر خارسوی خوشبخت بگویی نیکوست

او جواب داد :

حالا که به خارسویتان برخورده

گویی به رگم هزار نشتر خورده

چشمم به کف پای ابو زوجه تان*

جانم به فدای کارتونیست لوده

جواب دادم :

من مخلص کل خاندانت هستم

خاک کف پای دوستانت هستم

این ذوق سلیم بی بدیلت ذوقی

ما را به زمین زند ، خرابت هستم

مدتی صبر کردم جواب نیامد لذا پیامک دیگری فرستادم که جواب من چه شد مدتی دیگر گذشت و ناگهان سه چهار پیامک پشت سر هم آمد گویا مجتبی می خواست با یک ضربه فنی ناگهانی به کلی مرا از این بازی بی حاصل منصرف کند

هم بنده و هم دنیا ،خاک کف پای تو

بقال سر کوچه ،مشغول دعای تو

دیروز به سلمانی، بحث سر زلفت بود

خورشید هویدا شد در زلف دوتای تو

در محضر خندانت ، جمعی شده سودایی

صف بسته خریداران ، مشتاق جفای تو

یک روز تو را دیدم ، در کوچه، خوش وخندان

پنچر شده ماشینت، در پای صفای تو*  

من که یک جلسه کاری داشتم برای ختم غائله جواب فرستادم :

الحمد که پست تازه ای یافته ام

از بهر دو روز مطلبی ساخته ام

کافی است دگر برادرم ،ذوقی جان

من از اول در این جدل باخته ام

و مجتبی جواب داد

نامردِ روزگار خودْ تو هستی

آن مردِ نابکار خودْ تو هستی

از بهرِ یک-دو پُستِ لوسِ یخچال

گولم زدی، مکّار خودْ تو هستی

و بدینسان گویا دوباره رابطه شکر آب شده است تا ببینیم بعد چه می شود ...

-----------------------------------------------------------------------------------------

توضیحات:

*منظور بوسوره می باشد

*همین چند هفته پیش در اوج سرما و یخ و برف طبق برنامه قبلی به خانه علی هاشمی شهرکی رفتم پس از پیاده شدن متوجه شدم که ماشین پنچر است !!!تنها کسی که در جمع چهار نفره ما (من -علی شهرکی -سعید بهداد -مجتبی ذوقی )می توانست زحمت تعویض تایر رابکشد مجتبی بود لذا در سرمای فجیعی که همه دانند دست به کار شد و من و سعید به عنوان دستیار و علی به عنوان ناظر از تراس رو به کوچه با وی همکاری نمودیم این مصرع به آن واقعه تاریخی خنده دار اشاره دارد 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 8:55  توسط امین مویدی  |