تبليغاتX
CARTOONES - شوشو جون

CARTOONES

کارتون اس یا کارتونس (به لهجه غلیظ اصفهانی خوانده شود )

 

به بهانه به دنیا آمدن اولین فرزندمان و با توجه به اینکه اساسابا روانشناسی نوین که منجر به لوسی زاید الوصف کودکان شده است مخالف و بلکه معاندم !مطلب طنزی از ایرج پزشکزاد یافتم که در بسیاری اوقات مناسب حال من است این قصه  را در آستانه تولد بامداد در وبلاگم می گذارم تا هرگاه، من بیجا از کودکم تمجید کردم ویادر راستای احترام به شخصیت وحقوق کودکان ،ایشان را لوس بار آوردم ،همه کسانی که به نحوی با من در ارتباطند این مطلب را یادآوری کنند اما بعد ......

ایرج پزشکزاد در سال 1306خورشیدی به دنیا آمد فارغ التحصیل حقوق است و چند سالی هم در ایران به کار قضاوت مشغول بوده است وی کار نویسندگی را در اویل دهه سی با نوشتن داستانهای کوتاه برای مجلات و ترجمه آثار ولتر آغاز کرد . شخصیت دائی جان ناپلئون او شهرت زیادی دارد به غیر از دائی جان ناپلئون آثار دیگری نظیر ماشالله خان در دربار هارون الرشید – حافظ ناشنیده پند –ادب مرد به زدولت اوست –حاجی بابا جان –طنز فاخر سعدی – مروی در تاریخ انقلاب فرانسه –مروری در تاریخ انقلاب روسیه را نیز در کارنامه خود دارد

                                            

روز دوم یاسوم عیدپارسال طرف عصر درخانه ما باز شد، منوچهر و زن سوئیسی اش ژاکلین وارد شدند. بعد از سلام و علیک و تبریک و احوالپرسی،صحبت به ابوالحسن خان دوست مشترک ایام تحصیلمان کشید. گفتم:منوچهرتو بدکاری میکنی.ابوالحسن خان خیلی از تو گله داشت می گفت از اروپا برگشت رفتم دیدنش بازدیدم نیامد. هرچه باشد او دوست ماست و از ما بزرگتر است. لااقل برای تبریک عید سری بهش بزن. فی الواقع ابوالحسن خان چند سال از من و منوچهر بزرگتر و پدر دو پسر بود.

منوچهر گفت: والله من خیلی گرفتار بوده ام. طفلک ژاکلین خیلی تنها و ناآشنا بود گرفتار او بودم ... اگر موافقتی همین الان با هم برویم منزلش که هم بازدیدش باشد هم دیدن عید.

منوچهر با زحمت موضوع را برای زنش ژاکلین که بی حرکت و ساکت در گوشه ای نشسته بود ترجمه کرد. منوچهر یک سال در سوئیس مانده بود و فقط از آن جا یک زن آورده بود و وقتی صحبت از حدود صحبت های معمولی خانوادگی خارج می شد برای فهماندن مطلب ،احتیاج به تسلط به ریزه کاری های زبان فرانسه داشت. در هر صورت ژاکلین هم موافق بود .

ابوالحسن خان با کمال محبت ما را وارد سالن پذیرایی کرد و قمر جون، زنش و خانم شازده ،مادرزنش را به ما معرفی کرد. بعد از سلام و علیک و صد سال به این سال ها صحبت های شیرین شروع شد:

منوچهر- خوب، ابوالحسن خان حالا چند تا بچه دارید ؟

ابوالحسن خان – دو تا پسر دارم اولی هفت ساله است دومی دو ساله .

منوچهر – اسمشان را چه گذاشته اید ؟

ابوالحسن خان – بزرگه کامران، کوچکه شباهنگ ( خطاب به زنش ) قمر جون بچه ها کجا هستند ؟

قمر جون – والله شوشو که خوابیده، کامی هم همین جاهاست ( صدا می کند ) کامی جان ،کامی جان ... یک دقیقه بیا اینجا ... این کامی آقا، کوچک که بود عین این بچه های آمریکایی بود ماشاءالله هزار ماشاءالله اینقدر سفید و تپل بود که نمی دانید، حالا یک خرده شکلش عوض شده ... ببینم ژاکلین خانم پسرم را می پسندند یا نه ... ببینم بچه های ما خوشگل ترند یا بچه های سوئیسی ( صدا می کند ) ده کامی جان بیا این جا یک دقیقه ...

پسر بچه هفت ساله ای با لباس فورمی مدرسه و موی ماشین شده نمره دو با چند لکه براق جای زخم در سر وارد می شود.

خانم شازده – سلام کردی ؟

کامی – سلام .

من و منوچهر – به به ، سلام ... سلام به روی ماه شما ...

پسربچه را به ژاکلین معرفی می کنند. زن جوان دست جلو می آورد که با او دست بدهد پسربچه مدتی مات و مبهوت او را نگاه می کند و به طرف مادر خود می رود.

قمر جون – ماشاءالله این بچه به قدری با هوش و با استعداد است که فکرش رانمی شود کرد. همیشه نمره هایش سیزده و چهارده است ...

خانم شازده – کامی جان برو آن مشق هایت را بیار.

پسربچه بیرون می رود و چند لحظه بعد با یک دفترچه کثیف وارد می شود.

من و منوچهر – ( نگاهی به صفحات کثیف و خطوط کج و معوج دفترچه می اندازیم: "توانا بود هر که دانا بود تحریر شد " . به به ... ماشاءالله ...  واقعاً خط خوبی دارد.

منوچهر – این را خودش نوشته یا دستش را گرفته اید ؟

قمر جون و خانم شازده و ابوالحسن خان با هم – نخیر خودش نوشته .

ابوالحسن خان نگاه غضب آلودی به پسرش می اندازد کامی انگشت را از سوراخ بینی بیرون می آورد.

خانم شازده – کامی جان شعرت را برای آقای منوچهر خان نخواندی ؟

کامی – من بلد نیستم .

قمرجون – لوس نشو شعرت را بخوان.

کمی – من بلد نیستم .

قمر جون – این قدر این بچه خجالتی است که حد ندارد. ( به کامی ) بخوان جانم ... آقایان که غریبه نیستند.

کامی بر اثر اصرار پدر و مادر و مادربزرگش حاضر به خواندن می شود چشم ها را به قالی دوخته و می خواند :

- همی ای پسر پند آموزگار ... همی ای پسر پند آموزگار ...

ابوالحسن خان – ( اولین کلمه مصرع بعد را به یاد او می آورد ) گرامی .

کامی – گرامی چو جان دار و شو هوشیار ... گرامی چو جان دار و شو هوشیار... گرامی چو ...

ابوالحسن خان – ( باز کلمه اول بیت بعد را آهسته به پسرش یادآوری می کند ) بدان تو .

کامی – بدان تو همی درجان ای پسر که آموزگارت بود چون پدر ...

ابوالحسن خان – که آموزگار .

کامی – که آموزگار ... که آموزگار ... ؟

ابوالحسن خان – که آموزگار از پدر ...

کامی – که آموزگار از پدر بهتر است ... که که آموزگار از پدر بهتر است ... که آموزگار ...

ابوالحسن خان – که او را بسی .

کامی – که او را بسی ... که او را بسی ... که او را بسی علم اندر بر است.

ابوالحسن خان و قمر جون و خانم شازده برای او دست می زنند من ومنوچهر و ژاکلین هم ناچار دست می زنیم . قمر جون و خانم شازده او را می بوسند.

قمر جون – اما این بچه با این همه کار و زحمت درس ،اصلاً لب به غذا و خوراکی نمی زند... این قدر کم غذاست که چه عرض کنم.

منوچهر – ( مطلب را برای زنش ترجمه می کند )

ژاکلین – ( به زبان فرنگی ) پس چرا او را پیش طبیب نمی برند ؟

کامی چیزی در گوش مادرش می گوید و ظرف شیرینی رانشان می دهد قمر جون به او لب گزه می کند کامی بر سبیل اصرار و پافشاری پا بر زمین می کوبد و بغض می کند.

قمرجون – بیا بریم جونم بیرون و برگردیم ( دست کامی را گرفته از اطاق بیرون می برد )

خانم شازده – به قدری این بچه بی سر و صداست که حد ندارد.

عیناً مثل مادرش که وقتی بچه بود نفسش در نمی آمد.

از نقطه دوری درخانه صدای چند سیلی و گریه و فریاد کامی به گوش تیز ما می رسد :

- آی مامان جونم غلط کردم ... آی مامان جونم دیگه نمی کنم ... آی مامان جونم ...

قمر جون – ( بعد از چند لحظه وارد می شود ) کامی را گذاشتم آن اطاق مشق هایش را بنویسد . این قدر این بچه به درسش علاقه دارد که چه عرض کنم.

من و منوچهر نفس راحتی می کشیم .

خانم شازده – قمر جون ببین اگر شوشو جان بیدار شده بیارش این جا آقای منوچهر خان ببیندش آن دفعه که دیدنش خیلی کوچک بود.

( نگاه درمانده و مستاصل من و منوچهر به هم )

قمر جون – ( صدا می زند ) فاطمه سلطان اگر شوشو بیدار شده بیارش این جا .

هنوز ما دو سه کلمه صحبت نکرده ایم که در باز می شود مستخدمه یک بچه دو ساله اخمو را با چشم های پف کرده وارد سالن می کند.

قمر جون – ای وای قربونش بشم ... ای وای حیرونش بشم ... بدو بیا پیش عمو جون ...

بچه بیش از پیش اخم می کند .

خانم شازده – تصدق اون خنده ات ... عزیز دل مادر ( بچه را بغل می کند ) تصدقانت مامان، تو صندوقانت مامان ... نمکدانانت مامان.

منوچهر – این ها را برای ژاکلین ترجمه کن، از من می پرسد یعنی چه ؟

من – بگو معنی ندارد.

خانم شازده ( بچه را زمین می گذارد ) شوشو جان برو عمو را بوس کن ...

چون بچه نمی تواند درست راه برود این جمله مرا مکلف می کند که بچه را بلند کرده و ببوسم . به محض این که به طرف او می روم گریه را سر می دهد و به طرف مادرش می رود .

قمر جون – ای وای خدا مرگم بده این بچه چرا امروز غریبی می کند ماشاءالله از صبح تا شب آدم صدایش را نمی شنود بغل همه می رود ... نمی دانم چطور شده ... بلکه از خواب پا شده نحس شده ... ( او را بلند می کند ) گریه نکن تصدق اون اشک هات برم.

خانم شازده – گمانم از عینک آقا ترسیده .

قمر جون – ولی خدا حفظش کند به قدری این بچه با این سن با هوش و با استعداد شده که حد ندارد این همه عکس روی بخاری است یکی  یکی ما را می شناسد.

نگاه ما متوجه بخاری می شود عکس همه افراد فامیل روی بخاری دیده می شود عکس ابوالحسن خان در وسط سایر عکس ها جا دارد.

قمر جون – ( به بچه ) شوشو جان عکس پاپا جون کدام یکی است ؟

شوشو جان – ( با انگشت شخص ابوالحسن خان را نشان می دهد )

قمر جون – نه عزیزم خود پاپا را نگفتم ،عکسش را . ( بچه را جلوی عکس ها درست مقابل عکس ابوالحسن خان می برد به طوری که اگر بچه کوچکترین حرکتی به دست خود بدهد دستش مقابل عکس پدرش قرار می گیرد ولی شوشو با انگشت یک عکس بزرگ قاب شده "ریتا هیورث" را نشان می دهد.

قمرجون – الهی تصدقش برم ماشاءالله خدا حفظش کند عجب هوشی یک وقتی عکس ابول جای این عکس بوده حالا این را نشان می دهد.

خانم شازده – نمی دانید آقا این بچه واقعاً از لحاظ هوش معرکه است من خاطر جمع هستم این بچه را اگر توجیه کنند و مواظبش باشند یک آدم فوق العاده ای می شود ... مثلاً من و قمر جون دو ماه پیش بردیمش خیابان از این ماشین پلیس که بلندگو دارند و صحبت می کنند دیده به قدری قشنگ ادای آن ها را در می آورد که چه عرض کنم.

قمر جون – شوشو جان آن ماشین گنده ها چی می گفتند ؟

شوشو جان - ...

قمر جون – ده بگو آن ماشین گنده ها چی می گفتند ؟

شوشو جان - ...

همه در انتظار هنرنمایی شوشو در سکوت محض فرو رفته ایم .

قمرجون – بگو تا قاقا بهت بدم ( یک نان شیرینی در برابر چشم بچه می آورد )

شوشوجان – گاگا ... گاگا ... ( گاگاگویان و اشک ریزان نان شیرینی را می گیرد )

قمرجون – حالا بگو چی می گفت !

شوشوجان – ( در حالی که مشغول خوردن نان شیرینی است بدون اراده صدایی از گلو خارج می کند ) اددده .

قمر جون – ( دهان او را می بوسد ) الهی دور آن حرف زدنت بگردم ... الهی تصدق آن "عابرین محترم" گفتنت برم.

خانم شازده – حالا یک خرده برای آقای منوچهر خان نانای کن.

بچه را در میان ما روی زمین می گذارند.

ابوالحسن خان و قمرجون و خانم شازده با هم – ( دست کوبان ) مینا ناز ... ناز ... ناز داره مینا ... مینا قر داره مینا ... سرش فر داره مینا ...

شوشوجان بی حرکت در میان جمع ایستاده بر حسب تصادف دستش را که بلند کرده است به طرف ما تکان می دهد:

-اددده ...

قمر جون – الهی دورش بگردم، یعنی می خواد بگه شماها هم  دست بزنید .

ما هم شروع به دست زدن و خواندن می کنیم :

- ناز ... ناز ... ناز داره مینا ...

بالاخره شوشو جان چندین بار زانو را خم و راست می کند و بدن را در جهت بالا به پایین و بالعکس به حرکت در می آورد سیل قربان صدقه از اطراف بر سر او می بارد . ما به محض این که جریان نانای بعد از ده دقیقه طولانی پایان می پذیرد به هم نگاهی می کنیم که خود را از آن مهلکه نجات دهیم.

قمرجون – ( یک شیرینی به شوشو می دهد ) حالا برو عمو جان را بوس کن.

شوشوجان به طرف من می آید او را از زمین بلند می کنم صورت خود را نزدیک می برم دهن آلوده به شیرینی و آب دهان و بینی را به صورت من می چسباند.

قمرجون – حالا خاله جان ژاکلین را بوس کن.

و بالاخره نوبت منوچهر فرا می رسد منوچهر شوشو را در بغل گرفته و چند کلمه با زبان بچگانه با او صحبت می کند ناگهان بچه چشم ها را به طرف مادرش بر می گرداند و می گوید : "جیش"

قمرجون – ملاحظه بفرمایید چه بچه مودب و باهوشی است یک دفعه بهش یاد داده ام که هر وقت جیش دارد بگوید ، یادش نرفته ( برای گرفتن شوشو جان به طرف او می رود )

ابوالحسن خان – اما بد نبود یادش می دادی چند دقیقه زودتر این کلمه را می گفت مثل این که کارش را کرده ...

نگاه های نگران به طرف منوچهر بر می گردد. منوچهر بچه را به بغل مادرش می دهد و با لبخند اجباری می گوید:

- اهمیتی ندارد!

جلوی کت او لکه بزرگی به شکل نقشه جغرافیایی دریای عمان دیده می شود.

در میان ابراز تاسف و سر و صداهای زاید، ما از موقعیت استفاده می کنیم و اجازه مرخصی می گیریم اهل خانه ما را تا دم در مشایعت می کنند در پشت سر ما بسته می شود. چون یکی از پنجره های خانه که به کوچه باز می شود خوب بسته نشده است صدای قمر جون و متعاقب آن صدای خانم شازده به گوش ما می رسد:

قمر جون – فاطمه سلطان یکخرده اسپند با یک آتش گردان آتش بیار بالا.

خانم شازده – آره ننه جون اسپند آتش کنید این بچه ها امشب خیلی شیرین زبانی کردند می ترسم زبانم لال نظرشان زده باشند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:57  توسط امین مویدی  |