در وبلاگ سعید بهداد خواندم که نشر چشمه ،کتابی به نام سی امین حکایت سیتا مشتمل بر هفت داستان متفاوت از رضا مختاری از رفقای خوب و دوست داشتنی وفرهیخته و ایضا همشهری جوانمان!!!! چاپ کرده است . ضمن تبریک به ایشان و پیشنهاد خرید این کتاب مستطاب به همه دوستان قسمتی از کتاب را با هم می خوانیم :
سيتا! خودت گفتي حكايت مسافر صندلي شمارهي 21 را برايت نخواندهام، حالا برايت مينويسم. مسافر ساعت 5 عصر بليت گرفت. ساعت 5/4 عاشق شد و ساعت 45/4 دقيقه كارگران ترمينال متوجه جسد او كه روي صندلي سالن انتظار افتاده بود شدند. اتوبوس ساعت 5 حركت كرد. صندلي شمارهي ۲۱ خالي بود. تو در صندلي شمارهي 10 نشسته بود. بين راه راننده در جاي خالي مسافر كسي را سوار كرد. وقتي اتوبوس براي استراحت و نماز توقف كرد، آن مرد ديگر سوار نشد جايش خالي بود. هر چه شاگرد راننده به دنبال مرد گشت و صدايش كرد او را پيدا نكرد. ده دقيقه از توقفشان گذشته بود. باد ميآمد و باران ميباريد. در پيچ گردنهاي اتوبوس چپ كرد. مردم كنار جاده سريع لاستيك روشن كردند. همه مرده بودند. همهي اتوبوس در آتش سوخت.